
حضرت امام خمینی:و آنها که تصور می کنند مبارزه در راه استقلال و آزادی و مستضعفین و محرومان جهان با سرمایه داری و رفاه طلبی منافات ندارد ، با الفبای مبارزه بیگانه اند و آنهایی هم که تصور می کنند سرمایه داران و مرفه های بی درد ، با نصیحت و پند و اندرز تنبیه می شوند و به مبارزان راه آزادی پیوسته و یا به آنان کمک می کنند آب در هاون می کوبند بحث مبارزه و رفاه ، بحث قیام و راحت طلبی بحث دنیا خواهی و آخرت جویی ، دو مقوله ای است که هر گز با هم جمع نمی شود .و تنها آنهایی تا آخر خط با هم هستند که درد فقر و محرومیت و استضعاف را چشیده باشند.
...
*یک رسانه غربی یا شرقی را پیدا نمی کنید که گفته باشد " امام خمینی " : آن موقع ما امتحان کردیم رسانه های غربی آیا می پذیرند ما یک آگهی بدهیم به نام امام خمینی ؟.. می خواستیم 000/60 مارک بدهیم که یک آگهی چاپ کنند ، قبول نکردند؟!
* شهریور 1358 که در مجلس خبرگان قانون اساسی شهید بهشتی کلمه امامت را در قانون اساسی گذاشت ، ریاست مجلس با آقای منتظری بود. امام خمینی فرمود شما نمی توانی مجلس را اداره کنی ، برو کنار، آقای بهشتی اداره کند .وقتی شهید بهشتی آمد اصل پنجم را مطرح کند که ولی فقیه نائب امام زمان وامامت امت اسلامی است ، کشور ریخت بهم ، بازرگان اعلام استعفای دسته جمعی دولت را کرد . امیر انتظام اعلام کرد.................
ادامه مطلب
آقای فرهادی سلام! در این شلوغی که همه برای تبریک گفتن به شما از همدیگر سبقت میگرند، از عباس کیارستمی خودمان که او هم در گرفتن جایزههای بینالمللی دستی بر آتش دارد و مسعودکیمیایی و رضا میرکریمی، آقا مجید مجیدی عزیز و رسول صدر عاملی گرانقدر و احمدرضا درویش دوست داشتنی و رضا کیانیان(سلحشور تنهائیهای من) و بهرام رادان و خانم میلانی همچنین حمید فرخ نژاد و حبیب رضایی گرفته تا همین جناب خزاعی و جواد خان شمقدری و عادل فردوسی پور و به صورت محرمانه هم کمال خان تبریزی و البته مهمتر از همه که با صدای یواشتر می گویم، سرکار خانم ویکتوریا نولاند سخنگوی وزارت خارجه آمریکا! به تو تبریک میگویند، چرا من در این بین سهمی نداشته باشم و به شما که البته مرا نمیشناسید تبریک نگویم؟! پس همین جا به شما اصغر سینمای ایران که با به احتزاز در آوردن تصویردودی کشورم توانستی جایزههای مللی و بینالمللی را درو کنی تبریک میگویم و امیدوارم توفیقات روز افزونت را شاهد باشیم.
آقای فرهادی!
نامههای زیادی در این چند روز برایتان نوشتهاند! خیلیهاشان تبریک بوده! خیلیهاشان هم گله گذاری! بعضیهاشان نامه را در روزنامه چاپ کردند بعضیها هم ترسیدند مخفیانه و محرمانه به تو تبریک گفتند! اما چند خطی هم من برایت نامه مینویسم چند خط نامه غیر سیاسی!همه کسانی که در این یک سال به نحوی فیلم تو را دیدند و نقد کردند چه مثبت و چه منفی! به نحوی با نگاه سیاسی به قضیه نگاه کردند! البته خودت هم خوب میدانی که اگر اسکاری گرفتی آن هم سیاسی بوده نه هنری! و گرنه چه لزومی داشت سرکار خانم نولاند تبریک بگوید موفقیتت را! بگذریم از آفرین گفتن رضا ربع پهلوی که قرار من با تو در این نامه چیز دیگریست!
میخواهم چند خطی فرهنگ غیر سیاسی برایت مشق کنم! اصغر جان! اگرچه از مضمون و محتوای فیلمت به واقع راضی نبودم و آن چیزی که عینک دودی تو برایم روایت کرد را قبول نداشتم، ولی هیچگاه نگاهم هم به فیلم تو سیاسی نبود! چرا که همین فیلم تو مگر نبود با وساطت همین دوستانت در معاونت سینمایی مجوز ساخت گرفت؟ پس فیلمت را فیلم همین نظام میدانستم که در همین جا هم جایزه گرفته بود!
وقتی فیلم جایزه گرفتنت را در برلین به یکی از همین دوستانی که تاثیر بسیار زیادی در رفع مانع از ساخت فیلم تو داشت نشان دادم خیلی جا خورد! فکر نمیکرد تو باشی که اینچنین دوان دوان به سمت گلدن گلوب میروی و دستت را به سوی مدل ایتالیایی دراز میکنی و میفشردی دستش را! اصلا بیخیال! شاید افتخاری باشد برای تو که با جولی عکس گرفتی و از مدونا جایزه! قرارمان این بود که چند خطی فرهنگ غیر سیاسی مشق کنیم!
اما هرچه بالا و پائین میزنم یک چیز را به واقع نمیفهمم! اصغر آقا! به نظر شما کودک چهار ساله از سیاسی بازیهای ما چیزی میفهمد؟ کودک چهار ساله انتهای چیزی که میفهمد لذت داشتن یک اسباب بازی زیبا به همراه کمی از لذت دیدن کارتون پلنگ صورتی و بینهایتتر از آن، داشتن محبت پدرش را! سیاست یک کودک چهارساله در چارچوب لوس کردن خودش برای پدر رقم میخورد تا مگر پدر، فرزندش را از روی زمین بردارد و روی شانههایش بنشاند و بر دست و پای کوچکش بوسه زند! این اتفاق را حتما خودت نیز در زندگی تجربه کردهای! پس کودک چهارساله هم سیاست دارد. سیاستی برای کسب سیمرغ بلورین محبت پدرش! پس سیاسی بازی امثال تو و آدمهای دور و اطرافمان زمین تا آسمان باسیاست کودک چهارساله فرق میکند که از قضا کودک چهار ساله نامه ما، در همین ایامی که جنابعالی در سفرهای کسب جایزه هستید پدرش را به صورت بسیار نامردانهای ترور کردند!
مدعیان اصلی این ترور، به پاس ارمغانی که تو برایشان فرستادی اکنون برایت فرش قرمز پهن کردهاند و 'حیوانات طلائی و نقرهای' ارزانیات داشتهاند و برایت تابعیت خودشان را
هدیه میدهند و تو نیز به شکرانه این همه ایران دوستیشان با کمال افتخار به گرمی دستان سردشان را میگیری و برای اعتلا و افتخار سینمای ایران عکس به یادگار میگیری! کسانی که به تو نخل و خرس و احتمالاً مجسمه زرین میدهند قاتلان پدر کودک چهار ساله بیخبر از شهادت پدر هستند! این صحبت من به هیچوجه قصد کمرنگ کردن اعتبار هدایای تو را ندارد و اصلا گوارایت باشد این جایزهها!
اصغر خان! لال شوند کسانی که نمی تواند تحمل کنند سخنت را که گفتهای ما ایرانیها صلح طلبیم! اما به نظرت این کودک ۴ ساله جنگطلب است؟ به نظرت کودک چهارساله نامه ما اگر بفهد که در کنار صلح طلبیت نامی از پدرش نبردهای در مورد تو چه فکری خواهد کرد؟ یا اگر بداند کسانی که به تو جایزه دادهاند از خبر کشته شدن پدرش شادمانند و جشن گرفتهاند، چه فکری میکند؟ اگر کودک چهارساله قصه ما بفهمد که برای جعفر پناهی سینه چاک میکنی و دوست داری دختر عریانِ این روزهای یوتیوب و فیگارو به ایران باز گردد و اگر میتوانست این بار به جای درباره الی ات، درباره گُلی ات را بازی کند، در حالی صدای انفجار خودروی پدرش در سوت و کف گلدن کلوب تو گم شده، تو را چگونه در ذهنش ترسیم خواهد کرد؟ اصغر خان یادم هست ترمه و سیمین را به خاطر دروغ از ایران بردی؛ حیف نیست که کودک چهارساله به خاطر نفرت تو را به ایران راه ندهد؟ جناب فرهادی! میدانم که میدانی و حتی کودک چهارساله هم میداند که برای زنده نگه داشتن نام پدرش نه نیازی به نادرت هست و نه نیازی به سیمینت و نه حتی به ترمه! این شمائید که برای جلب لطف و محبت کودک چهارساله به او نیازمندید! و اگر تو لذت دست دادن با جولی و جایزه گرفتن از مدونا را با نفرت کودک چهارساله عوض میکنی، پس شیر و خرس و سیمرغ و نخل و آدمک برا تو! لطف و محبت کودک چهارساله برای من!
در دنیای امروز اگر قرار باشد سیاست را به یکی از ورزشهای رایج تشبیه کنیم، قطعاباید سراغ شطرنج رفت؛ صفحه سفید و سیاه شطرنج و مهرههایی که هر یک مأموریتی و میدان مانوری دارند، دقیقا شبیه چهرهها، شخصیتها، جریانات و گروههای سیاسی هستند که برخی بازیگران سیاست از آنها برای پیش برد اهدافشان بهره میبرند.
در میان چهرههای سیاسی اما اگر به دنبال رجلی باشیم که برای مهرههای شطرنج سیاست، برنامه دارد و کارکشته این میدان است، باید به سراغ آیتالله هاشمی رفسنجانی رفت؛ هاشمی البته سیاستمداری است که هرگز به بازی در یک صفحه شطرنج اکتفا نمی کند. او اگر میداندار بازی شود، همواره تلاش میکند تا در برابر رقیب خود چند جبهه بگشاید و معمولا بازی را در چند صفحه شطرنج دنبال میکند تا اگر در یکی از صفحات مات شد، با مهرههای تازهنفس دیگر، بازی را در میدان دیگری ادامه دهد و با یک درجه تنازل به نتیجه دیگری برسد.
هاشمی البته در طول این سالها ثابت کرده که استاد دو قطبی کردن یا به عبارتی سفید و سیاه کردن زمین بازی یا به تعبیری دقیقتر، ایجاد رقابت بین جریان چپ و راست و در این بین حاکم کردن تفکر خود به عنوان جریان معتدل در میان این دعوای ساختگی بوده است.
هر چند هاشمی یکبار در فتنه 88 کوشید با لشکرکشی سربازانش در خیابانها، نظام اسلامی را کیش کند اما با صبوری و تدبیر نظام در یومالله 9دی مات شد.
اکنون اما در آستانه انتخابات مجلس نهم، یکبار دیگر فرصت بازی در برابر نظام اسلامی برای هاشمی پیش آمده و او که چند صفحه شطرنج در برابر خود گشوده بود تا در یکی از میدانها بازی را ببرد، با حضور به هنگام و تکلیفمدارانه شخصیتی همچون آیتالله مصباح، نتیجه بازی را واگذار کرد و از میدان خارج شد و اکنون جریان فتنه تنها به یک اتفاق امید دارد که در ادامه خواهم نوشت.
آیتالله مصباح را البته نمیتوان بازیگری دانست که با نگاه ابزاری به چهرهها و جریانات سیاسی به دنبال حاکم کردن سلیقهاش است؛ مصباح یزدی که در طول این سالها ثابت کرده مرد میدان تکلیف است و سیاست را از این منظر دنبال میکند، با سفارش به پایداری بر اصول و کوتاه نیامدن از مبانی، توانست دست هاشمی رفسنجانی را بخواند و او را در یک حرکت مات کرد.
اما صفحه این بازی بر چه اصلی بنا شده بود؟ قبل از تشریح صفحه این بازی که بر اصل پذیرش وحدت پایهگذاری شده بود، باید به این نکته توجه داشت که اساسا موضوع وحدت در انتخابات مجلس شورای اسلامی در میان جریانات مختلف و ارائه لیست مشترک در درجه اول در شهر بزرگی همچون تهران و بعد از آن در برخی از شهرهای بزرگ دیگر همچون مشهد، تبریز، اصفهان، شیراز تاثیر دارد و هر چه به سمت شهرهای کوچک برویم، تاثیرگذاری مناسبات فکری و سیاسی در انتخابات کمرنگتر خواهد شد.
از ماهها قبل و به ویژه بعد از خانهنشینی احمدینژاد که باعث زندهشدن جریان فتنه شد، جریانی به بزرگنمایی حضور اصلاحطلبان و برنامهریزی آنها برای فتح کرسیهای مجلس پرداخت؛ این بزرگنمایی اما با دو هدف صورت گرفت: یا این حضور تحقق مییافت و اصلاحطلبان فرصت مییافتند در این میدان بازی کنند و به کرسیهای مجلس برسند و یا زمینهای میشد برای امتیاز گرفتنهای دیگری که در میانه این بازی فرصتش فراهم میآمد.
واقعیت این است که دو جریان برای به وحدت رساندن اصولگرایان از چند ماه قبل از انتخابات تلاش کردند؛ یک جریان خیرخواهانه و دلسوزانه بر اصل وحدت تاکید میکردند – هر چند آنها نیز به انتخاب سازوکار و ترکیب این وحدت انتقاد داشتند - و جریان دیگری که سرنخش برای امتیاز گرفتن از نظام اسلامی در دستان هاشمی بود و اساسا انتقادات دلسوزانه را نفی نیروهای اصیل انقلاب برمیشمردند.
هاشمی اما با بزرگنمایی حضور اصلاحطلبان به دنبال وحدت در اصولگرایان آن هم شش ماه قبل از انتخابات بود تا قدرت چانه زنی خود را در برابر نظام افزایش دهد؛ از نگاه هاشمی، اصولگرایان اگر چند ماه قبل از انتخابات به وحدت میرسیدند، این سؤال در افکار عمومی و رسانهها معنا مییافت که جریان اصولگرایی در برابر چه رقیبی وحدت کرده است.
طبعا اگر این اتفاق میافتاد، هاشمی با فشار افکار عمومی میتوانست نظام اسلامی را به سمت گزینه فراموش کردن رفتار اصلاحطلبان در کودتای دو سال قبل ببرد؛ اینجا یکی از صفحات بازی شطرنج سیاست برای هاشمی بود. برای هاشمی رفسنجانی کوتاه آمدن نظام اسلامی در برابر فتنهگران کودتای دو سال قبل یک پیروزی بود، حتی اگر هیچیک از آنها به مجلس هم راه نمییافتند چون با تحقق این فرض، هاشمی بندهایی از نماز جمعه خود را محقق کرده بود و میگفت من دو سال قبل گفتم که نظام باید کوتاه بیاید.
صفحه بازی دیگر برای هاشمی از به وحدت رساندن اصولگرایان و به میدان آوردن اصلاحطلبان فتنهگر، ارائه دو لیست انتخاباتی بود. هاشمی اگر میتوانست بازی حیدری - نعمتی یا به تعبیر دقیقتر رقابت اصلاحطلب - اصولگرا را جا بیندازد، در میانه این رقابت سنتی میتوانست ترکیبی از چهرههای همسو با خود را وارد مجلس کند که در این صورت قطعا بخشی از نمایندگان مطلوب هاشمی با زمینههای ایجاد شده، از طریق لیست اصلاحطلبان وارد مجلس میشدند و بخشی دیگر قطعا با سازوکاری که از وحدت اصولگرایان تعریف شده بود، میتوانست در لیست نهایی آنها که نهایتا با ایده سهمیهبندی بسته میشد، تامین کننده نظرات هاشمی باشد.
از یاد نبریم که هاشمی در مقاطع بسیاری از برخی اصولگرایان مجلس هشتم و به ویژه ریاست آن بهره برد و حتی استمرار مسیر مجلس هشتم برای هاشمی مطلوب بود؛ با این حساب برای هاشمی ابقای این نمایندگان - که عمدتا در فتنه 88 یا در ستاد موسوی بودند و یا از جمله ساکتین فتنه شمرده میشوند - در مجلس نهم یک نعمت سیاسی به حساب میآمد.
یک صفحه دیگر بازی برای هاشمی این بود که اصولگرایان را از چند ماه قبل از انتخابات به وحدت برساند تا اگر نظام اسلامی در برابر مطالبات او برای کوتاه آمدن در برابر فتنهگران مقاومت کرد، با کنار کشیدن یاران خود از صحنه رقابت - یعنی همان کاری که بر خلاف انتظار برخی از تحلیلگران سیاسی در زمان ثبتنام انجام داد - زمینه یک انتخابات بدون رقابت را برای اصولگرایان و مظلومنمایی برای یاران فتنهگر خود را فراهم آورد.
برای تصور این بخش از بازی هاشمی فرض کنید که اصولگرایان از آبان ماه وحدت خود را جشن گرفته بودند؛ این وحدت سبب میشد تا هاشمی سؤال "این وحدت در برابر کیست؟" را هر روز پر رنگتر مطرح کند که از دو حال خارج نبود؛ یا نظام اسلامی در برابر این سؤال کوتاه میآمد که دو نتیجه پیروزمندانه قبل را برای هاشمی داشت و یا مقاومت میکرد که در این صورت - با توجه به وحدتی که از 6 ماه قبل صورت گرفته بود - متهم میشد به نظامی که میخواهد انتخاباتی بدون رقابت برگزار کند و این در کاهش مشارکت بی تاثیر نبود!
تمام این فرض ها بازی برد - برد را برای هاشمی تداعی میکرد اما یک چیز این بازی را بههم زد و آن طرح شعار قرآنی "انّ الذین قالوا ربناالله ثم استقاموا" از طرف آیتالله مصباح و حلقه زدن جماعتی از میان اصولگرایان دور این عمار امام خامنهای و برافراشتن علم جبهه پایداری انقلاب اسلامی بود؛ به ویژه که جبهه پایداری با طرح دیدگاههای خود، حمایت بخش عظیمی از نیروهای انقلاب حتی همان دوستانی که به اصل وحدت با وجود انتقادات به جا معتقد بودند را به دست آورده بود.
آیتالله مصباح در عین حال که بر اصل خیرخواهانه وحدت مهر تأیید زد، با گشودن جبهه جدیدی و تأکید بر انجام تکلیف و پایداری بر اصول، جریان اصولگرایی را به دوایر متحدالمرکزی تشبیه کرد که سلایق مختلف را در درون خود جای داده است.اکنون در آغازین سالهای دهه چهارم انقلاب، اختلاف سلیقه در جبهه اصولگرایی به اندازهای رسیده که باید دست مردم را برای انتخاب یکی از این سلیقههای درون نظام باز گذاشت؛ مردم باید مخیّر باشند تا از درون آنهایی که به نظام اسلامی پایبندند، یک سلیقه را انتخاب کنند.
مردم از ما نمیپذیرند که ما آنها را مخیّر کنیم تا از گزینههای "معتقد به نظام" و "در برابر نظام" یکی را برگزینند؛ چرا که مردم ایران اسلامی در این صورت قدرت انتخاب ندارند و مجبورند برای فرار از گزینههای "در برابر نظام"، به سلیقههایی که درون نظاماند اما آنها را نمیپسندند، تن دهند.
ظهور جبهه پایداری و اصرار آن بر اصول سبب شد تا بازی برخی برای به چالش کشاندن نظام ابتر بماند؛ جبهه پایداری که از ابتدا به تمام وجوه این بازی توجه داشت، ضمن بیان انتقادات به حقش نسبت به سازوکار انتخاب شده برای وحدت، تن به حضور در ترکیب تعیین شده نداد و هاشمی هم نتوانست به هیچ یک از گزینههای پیشبینی شدهاش برسد.
اکنون رقابت درون خانواده نظام اسلامی در حال شکل گیری است و به نظر می رسد اگر تاکنون پیگیری بحث وحدت در برخی حوزههای انتخابیه مانند تهران مصلحتی دلسوزانه دانسته میشد - بدون در نظر گرفتن اشکالات وارد به سازوکار این وحدت - از این پس پافشاری و اصرار بر وحدت در حوزه انتخابیهای مانند تهران نه ضرورت دارد و نه به مصلحت است.بهجاست همه دلسوزان موثر، از این پس با بیان شاخصهها مانند آنچه آیتالله مهدویکنی در بیانیه بزرگداشت 9 دی تاکید فرمودند و آیتالله یزدی بارها و بارها بر آن تاکید کردهاند، در عین به وجود آوردن رقابت سالم، مردم را به سمت انتخاب گزینههای اصلح سوق دهند.
البته در این بین تنها روزنه امیدی که جریان فتنه پس از انتخاب گزینه تحریم غیرمستقیم برای کاهش مشارکت سیاسی به آن دلخوش کرده، درگیری فراتر از رقابت سالم سیاسی و انتقادات به جا و به حق و مبتنی بر اصول و آرمانها در بین سلیقههای موجود در میدان رقابت است که همه دوستداران نظام اسلامی باید به آن توجه کنند.
حضور زنان در کشورهای اسلامی و در جریان بیداری اسلامی همه الگو گرفته از ایران و جایگاه زن در ایران است، بنابراین یکی از ثمرات و نتایج موقعیت زن در ایران باعث شد که تبدیل به الگویی برای زنان دیگر کشورهای اسلامی قرارگیرد و این چنین فعالانه در کشورهای خودشان اقدامات سیاسی انجام دهند...
دکتر مریم معین الاسلام؛ توجه به مسألهی زنان به عنوان نیمی از پیکرهی جامعه که نقش محوری و کلیدی در فرهنگسازی به عهده دارد، از عمدهترین رسالتهای دولت اسلامی است چرا که هرگونه تحول در زیرساختهای فرهنگی جامعه و نهادینهسازی ارزشهای دینی منوط به توجه جدی به زنان است. زن در خانواده با نقش مادری و همسری، عامل اساسی انتقال ارزشهاست و به همین جهت دشمن برای دگرگونی فرهنگ امالقرای جهان اسلام و ایجاد همسانی فرهنگی زنان مسلمان با فرهنگ غرب، تمام همت خود را مصروف میدارد.
پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ را باید به عنوان نقطه عطفی در تحولات وضعیت زنان در ایران و حتی جهان دانست. رویش انقلاب اسلامی در ارایه الگوی جدیدی که در آن زن مسلمان در عین حفظ حجاب اسلامی و مدیریت خانواده و محوریت عاطفی در منزل میتواند در تمام عرصههای مختلف جامعه حضوری فعال داشته و در پیشرفت جامعه خود شریکی قابل باشد.
این الگو اثرات مستقیمی بر کشورهای جهان گذاشته و میگذارد. خبر ممنوع شدن حجاب در دانشگاهها و ادارات از طرف دولتها از نشانههای همین اثرگذاری میباشد. اما آنچه را که باید از دقت نظر دور نداشت الگوی مناسبی است که اسلام برای حضور زن در جامعه ترسیم نموده است و انقلاب اسلامی ایران توانست تا اندازهای به این الگو عمل کند در این راستا با سرکار خانم مریم معینالاسلام کارشناس مسایل زنان و مباحث تربیتی با بیش از ۴ جلد کتاب و ۲۵ مقاله به گفتو گو نشستیم.
بسیاری از مخالفین و معاندین نظام، این شبهه را مطرح میکنند که جمهوری اسلامی نه تنها برای زنان کاری نکرده بلکه باعث تضعیف حقوق جامعهی زنان نیز بوده است و آنها را به حاشیه رانده است. به عنوان اولین سؤال بفرمایید از نظر شما دست آوردهای نظام مقدس جمهوری اسلامی برای زنان علی الخصوص زنان جمهوری اسلامی ایران چه بوده است؟
دستاوردهای انقلاب اسلامی برای خانمها طی چند دههای که از انقلاب اسلامی ما گذشته برای هر انسان منصفی کاملاً مشخص و بارز است زنان ما تا قبل از انقلاب در واقع در دو قشر خلاصه شده بودند. قشر اول کاملا سنتی بودند و صرفاً مشغول به خانهداری و بچهداری بودند به طوری که هیچ کاری به مقررات اصلی کشور و اطراف خود نداشتند که این دید بسیار متهجرانه بود و تنها وظیفهی خانمها را در این میدانست که در خانه بنشینند و خانهداری و بچهداری کنند. قشر دیگری هم به وجود آمد که گرفتار دیدگاههای روشنفکرانه و غربگرانه شده بودند، آنها فکر میکردند که اگر زن میخواهد جایگاه خودش را پیدا کند باید به تعبیر امام (ره) تبدیل به عروسک بزک کرده شود و بیاید در خیابانها و هر چه هم که سبک زندگیش بیشتر شبیه غربیها شود متجددتر است.
در واقع دو نگاه وجود داشت یک نگاه صد در صد متهجرانه بود و یک نگاه دیگر صد در صد غرب مآبانه بود و به برکت انقلاب اسلامی و نظام جمهوری اسلامی امام (ره) آمدند و یک دید تازهای نسبت به مسایل زنان ایجاد کردند و آن را به جهانیان ارایه کردند. و آن این است که به هرحال زن مثل مردان نسبت به مقدرات سیاسی کشورش مسؤول است و رسالت دارد و باید ضمن حفظ رسالت مادری و همسری نسبت به مقررات سیاسی کشور خود حساس باشد و هر زمان که کشور و نظامش به حضور زنان احتیاج داشت، بیاید و وارد صحنه شود و نهایتاً خانمی باشد که در عین فعالیتهای سیاسی، اجتماعی و علمی؛ رسالت را به نقش مادری و همسری خود میدهد و از طرف دیگر نماد و مشخصهی چنین زنی، حجاب و عفافش است. لذا این دیدگاه اصلاحی امام در مقابل آن دو دیدگاهی که قبل از انقلاب وجود داشت موجب این شد که یک موضوع جدیدی از خانمها ارایه شود و جهانیان دیدند که زن ایرانی در عین حال که در جامعه حضور علمی، اجتماعی و سیاسی دارد ولی در واقع اصالت را به خانه و پرداختن به مسایل خانهداری میدهد و از طرف دیگر با عفاف و حجاب است.
این خصوصیات باعث شد که زنان سرتاسر جهان، زن مسلمان ایرانی را الگوی خود قرار دهند و در واقع زن ایرانی تبدیل شد به الگویی برای جهانیان که در واقع دشمنان نظام از این قضیه بسیار ترسیدند و دچار هراس شدند و نهایتاً سعی کردند که دوباره این مدل جدیدی را که امام ارایه داده بودند با پرداختهای که انجام داده بودند تغییر دهند و با همسان سازی که با فرهنگ غرب صورت میگیرد بتوانند زن ایرانی را از الگو بودن برای جهانیان خارج کنند و دوباره او را به زنی تبدیل کند که دچار استحاله فرهنگی شده و نهایتاً پایبندی و ارزشهای دینی ندارد.
به هر حال اگر بخواهیم بگوییم که دستآوردهای انقلاب اسلامی برای زنان چه بود پاسخ این است که در حقیقت زنان بعد از انقلاب اسلامی به جایگاه واقعی خود برگشتند و الان اگر میبینیم که زنان در عرصههای مختلف اجتماعی این چنین زیبا میدرخشند، همه به برکت نظام جمهوری اسلامی است که زن را دوباره به جایگاه اسلامی و انقلابی خودش برگرداند.
کسانی که اسلام را زیر سؤال میبرند، فمینیسم را به عنوان حامی یا تنها پناه و ناجی زنان معرفی میکنند. آیا شما با این نظر موافق هستید؟ به نظر شما آیا فمینیسم میتواند زن را به حقوق واقعی خود برساند؟
اگر میخواهید ببینید که فمینیست واقعاً به نفع زنان بوده یا نه، باید دیدگاههای زنان فرهیختهی آمریکایی و اروپایی را بررسی کنید و ببینید نظر آنها راجع به فمینیسم چیست؟ آیا آنها تمام دیدگاه فمینیسم را به نفع خودشان میبینند یا به ضرر خودشان میبینند؟ شما کافی است مراجعهای به دیدگاه و نظرات آنها داشته باشید آن وقت مشخص میشود که در واقع زن از آن جایگاهی که فمینیسمها برایش درست کردند احساس رضایت دارد یا نه.
یک خانمی که رییس مرکز مطالعه در آمریکا است میگوید که من نسبت به آن چیزی که فمنیسمها دارند اعتراض دارم چون نتیجهاش جز از هم پاشیدگی خانواده، افزایش طلاق بیماری ایدز و... چندین عامل را میشمارد که نتیجه فمنیسم ها جز اینها نبود و اگر شما دقیقاً میخواهید بدانید که آیا امروزه زن غربی از جایگاهی که دارد الان راضی است یا نه؟ باید دیدگاههای زنان فرهیختهی آمریکایی و اروپایی را نگاه کنید تا به خوبی متوجه شوید که امروزه جایگاه زن در غرب در چه موقعیتی قرار دارد. یکی از خانمهای روان درمانگر غربی با نام وتی فریدن میگوید زنان آمریکا در هیچ زمان و موقعیتی، افسردهتر از الان نبودند و هیچ گاه به اندازهی امروز احساس بدبختی نمیکردند و میگویند ما آزادیم و هر کاری که بخواهیم انجام میدهیم اما هیچ گاه به اندازهی الان بدبخت نبودیم .
لطفا نظر خود را در خصوص نقش زنان جمهوری اسلامی ایران در الگو دادن به زنان منطقه و جریان بیداری اسلامی که جهان امروز به شدت درگیر آن است بفرمایید؟
اگر شما میخواهید نتیجهی انقلاب اسلامی را ببینید در حقیقت الان در انقلاب اسلامی کاملاً نتیجهی آن را میتوانید مشاهده کنید یعنی حضور زنان در کشورهای اسلامی و در جریان بیداری اسلامی همهی آنها الگو گرفته از ایران و جایگاه زن در ایران است و لذا یکی از ثمرات موقعیت زن در ایران این شد که الان در کشورهای اسلامی و در جنگ بیداری اسلامی میبینیم که چقدر از زنان ایرانی الگو گرفتند و الان دارند این چنین فعالانه در کشورهای خودشان اقدامات سیاسی انجام میدهند.
سلام سردار! ما که نمیشناختیم تو را، ما که نمیدانستیم «حسن تهرانیمقدم» کیست اما دل «شهاب»، 3 روزی است تنگ شده برایت. مثل دل شهدا که خیلی برایت تنگ شده بود اما تو با کلید ایمان و خودباوری، قفل در شهادت را چه قشنگ باز کردی. حالا تو، در کنار شهدایی؛ در آغوش بچههای مهربان «کانال ماهی»، پیش مصطفی چمران، قطعه سرداران. چنین بزمی تو را کم داشت گمانم. میشود برای ما از احوالات حسن باقری بگویی؟ میشود بگویی رستگار، چه کار دارد میکند در بهشت؟ راستی! حالا که ساکن قطعهای از بهشت شدهای، سلام ما را به کریمی و برادران دستواره برسان. اصلا حق با تو بود؛ جنگ تمام شد اما سفره شهادت برچیده نشد. تو با خون سرخت حرفت را بر کرسی نشاندی و رفتی. با اشکهای دختر 5سالهات و با صلابت پسرت که از امتداد راه تو حرف میزد. برای بچههای سپاه، ارتش، بسیج، چه جنگ باشد و چه جنگ نباشد، الحق که شهادت را نمیتوان تحریم کرد. بعید میدانم کسی بتواند مفهوم این جملات را برای اوباما ترجمه کند. آمریکا باید شکست از سپاه خامنهای را فقط و فقط تجربه کند. غرب، غریب است با مفاهیم ما. با معارف ما. هنوز محرم نشده، ملت ما باز هم رنگ و بوی «حسین» گرفت؛ عطر خون خدا. حضرت کربوبلا! این هم از مسافر ما. باز هم برایت قربانی آوردهایم. اصلا جز شهادت، هیچ نیست تقدیر ما. دیروز، «شهدای عرفه» و امروز، «شهدای غدیر»؛ یعنی که در باغ شهادت، باز، باز است برای ما. ما قبل از «هل من ناصر» حسین، خون میدهیم برایش. ما برای شهادت عجله داریم. ما آمادهایم؛ خامنهای این را میداند. آمریکا و اسرائیل در مصاف با رهبر ما، با یک ملت، یک امت طرفند. بحث یک تن نیست؛ بحث یک وطن است؛ یک وطن بیمرز. نظام سلطه برای حریف جمهوری اسلامی شدن، ابتدا باید از سد بیداری اسلامی بگذرد. قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس، زیرکی کرد و مرز ما با دشمن را تغییر داد. حالا ما در خاک دستنشاندههای دشمن، در خاک خود دشمن، با دشمن میجنگیم. «شهاب3» خیلی برد دارد. دانش بچههای علمی سپاه خیلی برد دارد. ما دیگر در فکه با دشمن نمیجنگیم. با ما در آستانه ظهور، از مکه و کربلا باید سخن بگویید. ما لازم شود، «احتمالا نظامی» نیستیم؛ «حتما نظامی» هستیم. ما از آنچه آژانس میپندارد، خطرناکتریم برای نظام سلطه. دهه فجر ما هنوز هم «سلسله والفجر» دارد. ما همان نسل کربلای پنجیم. ما را آب اروند، مرد بار آورده. ما را خاک فکه، کربلایی بار آورده. نسیم عاشورا، اجازه نمیدهد که ما از تحریم بترسیم. از دل تحریم دشمن، خون «حسن تهرانیمقدم» جوشید؛ هر چه این تحریم هوشمندانهتر شود، عدد دانشمندان ما بیشتر میشود. حالا سپاه، فقط دانشگاه شهادت نیست؛ پایگاه علم است و دانش.
***
سردار! تو به شهادت رسیدی اما دسترنجت همچنان رنج میدهد دشمن را. هر فشنگ تو، چونان تیری است بر قلب تحریم. حتی تابوت تو، برای دشمن حکم باروت است. خون تو اسلحه ماست. خاورمیانه باز هم روی انگشت سرداران سپاه خواهد چرخید. ما شاید تو را از دست داده باشیم اما دشمن هنوز مانده که از تیرهای تو، و سفیر خشم شاگردانت، تیر بخورد. گلولههایت هنوز هست و عمرشان جاودانه است. شاگردانت در سازمان خودکفایی سپاه، بوی استاد شهیدشان را گرفتهاند. مغز متفکر عرصه نظامی سپاه، تا «سجیل» و «رعد» و «ثاقب» هست، متلاشی خواهد کرد مغز دشمن را و «شهاب» در «غدیر ذوالفقار» با جانشین تو بیعت میکند، سردار!
***
سردار! مهمات سپاه، کارشان داغ گذاشتن بر دل دشمن است. در این ملک، تا لباس سپاه به رنگ سبز علوی است، نسل خیبرشکنان، ابتر نمیماند. شنیدهام موشکهایت تا قلب نتانیاهو برد دارد. شنیدهام «آقا» تو را دوست دارد. شنیدهام دستت زخم تحریم بسته است اما تو به خودکفایی باور داری. نگاه کن افعال مرا! مضارع استمراری است. این همه را وقتی فهمیدم که تو به شهادت رسیدی اما اسلحهات هنوز گرمِ گرم است.
***
سردار! شاید صلاح نبود که ما تو را بشناسیم. تو نباید رسانهای میشدی. دشمن نباید دانشمندان عرصه نظامی ما را میشناخت. رسانه ملی نباید تو را به مردم معرفی میکرد. تو نباید دیده میشدی. این همه، بدیهیات اصول نظامی است اما شهادت، پرده از گمنامی تو کنار زد. از این پس، ما تو را بیشتر خواهیم شناخت. هر سلاح معجزهآسایی که توسط سپاه به خط تولید برسد، معرفت ما را نسبت به تو بیشتر خواهد کرد. تو اگر رفتهای اما کامل کردهای رسالتت را. بذر علم و دانش نظامی تو، کاشته شده در دل سپاه. ما هنوز منتظر برداشت محصولات تو و دوستانت و شاگردانت هستیم. وقت هر برداشتی، سلام خواهیم فرستاد به روح تو و به ارواح مطهر همه شهدا. شهدا داشتههای ما هستند، برای فصل برداشت. بیبرادر نمیماند «شهاب». خون سرخ تو، خبر از نزدیک بودن فصل برداشت میدهد. همسنگرانت مشغول کارند.
***
سردار! هیچ دقت کردهای، جای مزار تو در قطعه سرداران خالی بود؟! جایی که ما دیده بودیم، یک گل لاله کم داشت. ممنون که قشنگتر کردی بهشت زهرای ما را. راستی! ممنون که هنوز هم زندهای. سپاه، با همان موشک تو، چشم دشمن را از حدقه درخواهد آورد. دست برادری بسته با تو «شهاب» و با خونت، همقسم شدهاند، همسنگرانت. «حسن تهرانیمقدم» یک نام نیست؛ یک مرام است. این مرام تا صبح صادق تدریس میشود در دانشگاه سپاه. ای شهید! ما با خون تو برای دشمن، خط و نشان میکشیم؛ حالا هم ما تو را میشناسیم و هم دشمن. آقای آمریکا! به این میگویند «سمفونی خون»؛ ترجمه نکن، بزودی تجربهاش میکنی... .9دی
آقای رئیس جمهور آیا میدانید سلطان بن عبدالعزیز که شما از مرگش متأثر و متأسف شدهاید، همان کسی است که فرماندهی کشتار حجاج ایرانی در سال ۶۶ را برعهده داشته است.
آقای احمدینژاد یکشنبه شب در پیامی به پادشاه عربستان - همان کسی که امروز عامل اصلی شیعه کشی و نیز حمایت از دیکتاتورهای منطقه است - مرگ ولیعهد او را تسلیت میگوید که در این میان چند اشکال و سؤال از لحاظ اصل نگارش پیام مزبور و محتوای آن قابل طرح و بررسی است. رئیس جمهور به عنوان نماینده ملتی که امالقرای جهان اسلام محسوب میشود و در شرایطی که بیداری بزرگ اسلامی - و نه به زعم جریان انحرافی بیداری انسانی - به اوج خود رسیده و با الهام گرفتن از انقلاب شکوهمند اسلامی موجب سرنگونی دیکتاتورهای آمریکایی شده، میبایست از ملتهای مظلوم مسلمان و مستضعف حمایت کند و صریحا نسبت به "سرسلسله سرسپردگان" غربیها در منطقه یعنی ملک عبدا... سعودی اعلام انزجار کند، نه اینکه برای وی پیامی بفرستد و این خائن که دستش به خون شیعیان مظلوم بحرین آلوده است را "خادمالحرمین شریفین" خطاب کند. مگر نه اینکه رئیس جمهور به عنوان مجری قانون طبق اصل سوم قانون اساسی موظف شده است سیاست خارجی کشور را بر اساس معیارهای اسلام، تعهد برادرانه نسبت به مسلمانان و حمایت بی دریغ از مستضعفان جهان تنظیم کند.آیا رئیس جمهور حساسیت شرایط فعلی را نمیداند یا اینکه میداند اما سطح تحلیل ایشان از رخدادهای عظیم منطقه دگرگون شده است. البته نمونههای از این سطح تحلیل را میتوان در عدم اعتقاد وی به جنگ فرهنگی و انکار تمدن اندلسی، مواضع غیرواقعی درباره رخدادهای سوریه و ... مشاهد کرد.البته در این ماجرا یقینا رگههای همان تفکر انحرافی لانه کرده در دولت بیشتر مشخص میشود آنجا که در روزهایی که جوانه خیزش اسلامی در حال روییدن بود و دستگاه سیاست خارجی میبایست به جای انفعال، سیاستی فعلانه در حمایت از بیداری اسلامی اتخاذ میکرد، سرکرده این جریان بدلی مخفیانه به عربستان اعزام میشود.رسانههای جریان انحرافی در واکنش شتاب زده به این اقدام رئیس جمهور مدعی شدند که پیام وی به پادشاه عربستان در راستای خنثی سازی سناریوی اخیر آمریکا علیه ایران انجام شد که البته این توجیه نیز در نوع خود بسیار ناشیانه و اگر از روی جهالت رسانههای وابسته به این جریان نباشد -که نیست- از سطح نازل و البته انحرافی این جریان حکایت دارد.اینکه برای خنثی کردن سناریوی آمریکاییها پیام تسلیت به پادشاه سعودی عربستان بفرستیم، مصداق بارز از هول حلیم در دیگ افتادن و از چاله به چاه افتادن است. یعنی اگر همچون این حضرات سناریوی آمریکا را فقط در جهت برهم زدن روابط ایران و عربستان فرض کنیم، تلاش شتابزده وناشی
انه برای صمیمی جلوه دادن این روابط آیا نتیجهای جز ناامیدی ملتهای بیدار منطقه که توسط عمال آلسعود سرکوب میشوند را دربردارد؟
بازهم فرض را بر این میگیریم که این پیام تسلیت پیرو مراودات دیپلماتیک و خنثیسازی توطئه شوم آمریکا صادر شده است، اما آیا پیام تسلیت معاون اول رئیس جمهور کافی نبود و اگر هم کافی نبود، آیا نمیشد از این القاب پرطمطراق در آن استفاده نکرد و آرزوهای دوستانه برای حکومت پادشاهی آلسعود نداشت؟!
آقای رئیس جمهور که "ملک عبدالله" را "خادمالحرمین شریفین" خطاب میکنند، آیا وصیتنامه سیاسی و الهی امام خمینی(ره) را نخوانده که حضرت روح الله در آْن صریحا آلسعود را خائین به حرم بزرگ الهی مینامند. آنجا که برای امروز ما و مسئولان میفرمایند " ... در این عصر که عصر مظلومیت جهان اسلام به دست آمریکا و شوروی و سایر وابستگان به آنان و از آن جمله آل سعود، این خائنین به حرم بزرگ الهی -لعنة الله و ملائکته و رسله علیهم- است، به طور کوبنده یادآوری و لعن و نفرین شوند".آیا با این نص صریح باز میتوان توجیهی برای خادم خواندن آل سعود عنوان کرد! الله اعلم.
رئیس جمهور در ادامه این پیام اعلام میکند که از مرگ ولیعهد سعودی متاثر و متاسف شده، شاید برای ایشان مرور خاطرهای که از شهید بزرگوار لاجوردی در مقدمه این مطلب آورده شد، بد نباشد.آقای رئیس جمهور، آیا میدانید سلطان بن عبدالعزیز که شما از مرگش متأثر و متأسف شدهاید، همان کسی است که فرماندهی کشتار حجاج ایرانی در سال ۶۶ را برعهده داشته است.آیا تسلیت فرستادن و تأسف خوردن از مرگ چنین کسی، گذشتن از خون بیگناهانی نیست که زیر پنجه سگان زنجیری آلسعود پایمال شد؟ این پیام شما اندوه دل حضرت روحالله را برطرف کرد یا برآن افزود؟رئیس جمهور در خاتمه این پیام نیز برای دولت عربستان سعودی سلامت و بهروزی را مسئلت میکند درحالیکه امام در وصیت نامه سیاسی و الهی خود آل سعود را لعن میکند. آیا میتوان برای آل سعود که دستش به جنایات فراوانی از جمله کشتار حجاج در سال 66 سرکوب جنبش الحوثی در یمن و به خاک و خون کشیدن شیعیان بحرین آلوده است، بهروزی و سلامتی مسئلت کرد!
در پایان باید به آقای رئیس جمهور، این جملات حضرت روحالله را یادآوری کرد که " اگر از صدام بگذریم، اگر مسأله قدس را فراموش کنیم، اگر از جنایت های امریکا بگذریم از ال سعود نخواهیم گذشت. انشاالله اندوه دلمان را را در وقت مناسب با انتقام از امریکا و ال سعود برطرف خواهیم کرد و داغ و حسرت حلاوت این جنایت بزرگ را بر دلشان خواهیم گذاشت و با برپایی جشن پیروزی حق بر جنود کفر و نفاق و ازادی کعبه از دست نااهلان و نامحرمان به مسجدالحرام وارد خواهیم شد".
فارس
امام: ما می رویم که به نظام حکومت اسلامی برسیم.
بنابر این، تغییر در شکل و سازمان حاکمیت، نه تنها جایز و روا است، بل بایسته است به عنوان یک روند ضروری، در حرکت به سوی کمال نظام حاکمیت اسلام باشد. اگر امام نیز این سخن را نمی گفت، بر هر اسلام شناسی روشن بود که باید این روند تکاملی، باشد. اما متاسفانه رئیس جمهورهای ما به جای این راهبرد، راهبرد تقلید از غرب را در پیش گرفتند، شکل و سازمان حاکمیت در همان ماهیت قبلی خویش در جا زد، بل تحکیم شد. حضور ولایت، ریاست و نخست وزیری در کنار هم را تجربه کردیم، به حذف نخست وزیری رسیدیم.این تغییر (به هر صورت) مفید بود و تجربه ای بود که ضرورت داشت.
اینک بحث از «حذف ریاست» و «احیای نخست وزیری بدون رئیس جمهور». مطرح می شود. فعلاً کاری با این ندارم که در همان زمان برخی از متفکرین و اسلام شناسان معتقد بودند که بهتر است ریاست حذف شود، می گویم به هر صورت حذف نخست وزیری یک تجربه بود که کوچک ترین فایده آن این است که طرفداران حذف نخست وزیری جواب خودشان را عملاً دریافت کردند، اکنون چه قضاوتی می کنند با خودشان است. البته منظورم در این سخن، اندیشمندان و اسلام شناسان هستند نه سیاسیونی که فقط سیاست را می شناسند.
نگاهی به مسئله در کتاب (قرآن) و سنت:
قرآن: در قرآن هیچ نوع ریاستی مشروع شناخته نشده، خواه ریاست یک فرد بر فرد، و خواه ریاست پدر بر اعضای خانواده، یا ریاست کسی بر گروهی، تا چه رسد به ریاست جامعه. اساساً کلمۀ «رئیس» در قرآن وجود ندارد.
اما وزارت به لفظ «وزیر» در دو سوره از قرآن به عنوان امر مشروع و مقدس، آمده است:
1- آیه های 29 و 30 و 31 سورۀ طه: «وَ اجْعَلْ لی وَزیراً مِنْ أَهْلی- هارُونَ أَخی- اشْدُدْ بِهِ أَزْری»: موسی گفت: خدایا وزیری از اهل من برایم قرار ده- برادرم هارون را- با او پشتم را محکم کن- و او را در کارم شریک کن.
اگر سالمترین فرد رئیس جمهور شود:
در این جا وارد شرح و تبیین ماهیت چیزی که «ریاست جمهوری» نامیده می شود، و نیز ماهیت چیزی که به «نخست وزیری» موسوم است، نمی شوم و این بحث را که پایۀ آن به «انسان شناسی» و «جامعه شناسی» و شناخت ماهیت هر پدیدۀ اجتماعی بر می گردد، فعلاً کنار می گذارم. سعی می کنم به برخی از اصول و پایه هائی از «اسلام شناسی» در این باره اشاره کنم:
ما در علم «اصول فقه» یک قاعدۀ مهم و اساسی داریم که «حجّیت قطع» نامیده می شود؛ یعنی «قطع و یقین» حجت است. و اساساً عقل اجازه نمی دهد که کسی قطع و یقین خودش را رها کند و طور دیگر عمل کند.
اینک فرض کنید در کنار رهبر یک رئیس جمهور خوب، مومن، عادل و بس دلسوزدارید، اگر رهبری به صحت و ضرورت و حیاتبخش بودن یک امری، بر نامه ای، قطع و یقین داشته باشد، و از طرف دیگر رئیس جمهور به عکس آن، یعنی به مضرّ بودن و خطرناک بودن آن، قطع داشته باشد، چه باید کرد؟ کدامیک حجت عقلی و شرعی خود را زیر پا بگذارد؟
توجه کنید: سخن در «حجت» است نه در چیز غیر مهم یا کمتر مهم. حجت یعنی چیزی که هم عندالله و هم در وجدان خود و عقل خود باید به آن عمل کند.
این موضوع در زمان رهبری امام(ره) و ریاست جمهوری آیت الله خامنه ای (دام ظلّه) پیش آمد؛ امام یقین داشت که نخست وزیری آقای میر حسین ضروری و حیاتی است، و رئیس جمهور یقین داشت که نخست وزیری او مضرّ و فساد است. آیت الله خامنه ای «حجّت ولایت» را بر «حجّت قطع» خود، حاکم کرد.
در اصول فقه، قاعدۀ مسلّم و اجماعی دیگر داریم عبارت است از «حکومت دلیل بر دلیل» یا «حکومت حجتی بر حجت دیگر». پیروی از ولایت یک حجت است و یقین خودی نیز یک حجت دیگر، در تعارض میان این دو، حجیت ولایت بر حجیت قطع، حکومت دارد، و باید به آن عمل شود.
مراد از این اصطلاح «حکومت»، با معانی دیگر اشتباه نشود، در این جا یعنی یک حجت و دلیل، تکلیف دلیل و حجت دیگر را تعیین کند.
رئیس جمهور به این قواعد علم داشت و نظر امام را پذیرفت و به مجلس معرفی کرد. گرچه 99 نفر رأی مخالف دادند، و من به هیچوجه آن ها را محکوم نمی کنم، زیرا آنان مطابق حق قانونی خود عمل کردند، قانونی که مورد امضای مقام ولایت بود (گرچه رفتار شان به هر صورت نوعی شمیم نا مطلوب داشت). آنان از طرف ولایت به دادن رأی مثبت تکلیف نشده بودند. یعنی دو حجت در تقابل با هم قرار نداشتند.
می شاید به گمان گفت؛ در آینده نه رهبری مانند خمینی خواهد بود و نه رئیس جمهوری در کنار او مانند خامنه ای. و ظن قوی این است که هرگاه رئیس جمهور قدرت کافی را داشته باشد، تمرّد خواهد کرد و این تجربه ای است که عملاً در دست داریم. این خصلت بشر است که گفته اند «قدرت فساد می آورد». در این 22 سال علاوه بر هر چیز، عناصری «انسان شناختی» و «جامعه شناختیِ» بسیاری در جریان نظام جمهوری اسلامی به دست آمده که برای دست اندرکاران علوم انسانی، غنیمت است.
احساس خود کفائی در اسلام شناسی:
در تجربۀ عملی دیدیم که آقایان وقتی که جای پای شان را در ریاست جمهوری محکم می کنند مسیر خود کفائی در اسلام شناسی را پیش می گیرند. یک طلبه متوسط ادعای «اسلام شناسی» آن هم در حدی که دیگران به قدر او نمی فهمند، می کند در حالی که تفاوت تاریخی و بنیانی «شیعه ولایتی» و «شیعه وصایتی» [3] را نمی شناسد، و وصایتی اندیشی خود را که ارتجاع به خیلی قدیم است، مصداق نو آوری می داند. و توجه نمی کند که تحت تاثیر انگیزش های مغرضانۀ غربیان است. دیگری متعه را دست آویز می کند که کیوسک های عمل جنسی کپنهاک و استکهلم آن وقت، را تداعی می کند. یا آقای احمدی نژاد متخصص رشتۀ خود، مدعی اولین و بالاترین جایگاه اسلام شناسی و تشیع شناسی می گردد. واژگان «انسان کامل» را تکرار می کند در حالی که منشأ این اصطلاح را نمی داند، و هدف اختراع کنندگان این اصطلاح که «تعمیم نبوت، تعمیم ولایت و تعمیم حجۀ الله» و شکستن چهار چوبۀ این اصول و پخش و پلا کردن ولایت برای هر صوفی، و باز کردن راه برای مدعیان امام زمانی، است را نمی شناسد. و روی چهار جمله مرتب مانور می دهد.
آقایان در اول کار شیعه ولایتی هستند؛ به علم غیب ائمّه علیهم السلام و عصمت شان، معتقد هستند، لیکن پس از مدتی مثلاً واقعیتگرائی شان گل می کند و نه تنها در شعار، بل در شخصیت ناخود آگاه شان دربارۀ هر چیز به مقام اجتهاد می رسند. هیچکدام مجتهد در فقه نبوده و نیستند، اما بپرس به چه کس مقلد هستی؟ البته خواهی شنید: در امام باقی هستم. امان از دست این «بقای بر میت». اگر مردم در آقای بروجردی(ره) باقی می ماندند، هیچ مرجعی بزرگ نمی شد، خمینی هم خمینی نمی شد. اگر بقای بر میت از نظر فقهی دلیل داشته باشد، از نظرگاه «اصول دین» کاملاً به ضرر تشیع است بل خطر بزرگی است بر شیعه، نه آقا نه، هیچ مجتهد وفات کرده ای نمی خواهد تو در تقلید او باقی بمانی. بگذارید جریان زندۀ اجتهاد در کانون جامعه شیعه به حیاتبخشی خود ادامه دهد.
هر کس در این کشور نظریه پرداز شده البته از نوع اسلامی آن. در اول حکم تنفیذ را با ادب و احترام تحویل می گیرند، در دورۀ دوم یکی تز بی تشریفاتی و دیگری مسیر روشنفکری می گیرد و آن یکی هم سرما می خورد. آیا آن رفتار درست است یا این رفتار؟-؟ من نمی گویم کدامیک درست یا لازم است. بحث در دوگانگی رفتار است. مگر نباید خون این همه شهید در نظر باشد؟ به همه عرض می کنم: چه شده؟ چرا زیاده طلبی؟ چرا خود خواهی و توهّم؟
بحث به محور شخص پرستی یا بت سازی افراد نیست، بحث بر سر سرنوشت این جامعه و تشیع است. حتی بحث دربارۀ شخصیت های حقیقی نیست، دربارۀ شخصیت های حقوقی و سمت ها است. رفتارها هم رفتارهای فردی، خانوادگی یا محفل گپ نیست، مؤثر بل محوِّل اوضاع جامعه است. هر کس چند روزی زندگی می کند و می رود، چرا باید آثار منفی رفتارهای مان سال ها، بل قرن ها بر گردۀ این جامعۀ شیعۀ علی(ع) سنگینی کند؟
پیمان کار است یا سیاست گذار:
آقای احمدی نژاد رئیس جمهور محترم به عنوان گلایۀ آتشین گفت: «دولت را یک پیمان کار می دانند». این پاسخی بود به کسانی که می گفتند دولت باید فقط به اجرای مصوبات مجلس بپردازد و دست بالا می تواند آئین نامه ها را تدوین کند.
البته چنین نیست، دولت سیاست گذار هم هست، اما این سیاست گذاری دولت حد و حدودی ندارد؟ دولت باید برای همۀ ابعاد فرهنگ مردم سیاست گذاری کند؟ مگر دولت خدا شده که تشریع احکام کند دربارۀ حجاب فتوی بدهد، و مطابق فتوایش هم عمل کند، چه کسی دولت را تعیین کنندۀ همه جانبۀ زندگی مردم کرده است؟؟؟ من خودم به آقای احمدی نژاد رأی داده ام، همۀ آشنایان می دانند. اما به ریاست جمهوری او رأی داده ام نه به مرجعیت دینی او، و نه به عرفان او. در آینده هم اگر ریاست جمهوری بماند و انتخابات شود، شرکت خواهم کرد. زیرا هرگز با رادیو آمریکا و رادیو اسرائیل همنوا نخواهم بود. اکنون به هر صورت و به هر دلیل، تقویت این نظام تقویت تشیع است و تضعیف آن تضعیف تشیع است. و صد اسف از آن متدیّنی که به این اصل بس مهم توجه نمی کند.
اگر دولت، دولت نخست وزیری هم باشد، باید سیاست گذاری کند، آن چه به امور اجرائی و وظایف او مربوط است بررسی کند و لایحه دهد پس از تصویب سیاست هایش، آن ها را اجرا کند. ما که تا امروز در طول سال های مدید دیدیم با قوانین شرعی دوگانه بر خورد شده با برخی ها رفتار نا مادری شده است، و در مواردی بر خلاف قانون رسماً عمل شده است. از قرار مسموع هنوز در گمرک ما تعرفه و اوراق واردات مشروبات الکلی ماندگار است گرچه واردات رسمی ندارد.
دولت، دولت است، باید مقتدر و توانا در سطح بین الملل باشد، دولت غیر مقتدر در داخل یا در عرصۀ بین الملل، ننگ تشیع است. محسنات زیادی در عرصۀ بین المللی از جناب احمدی نژاد دیده می شود که موجب افتخار است. اما چه می توان کرد چنان بهائی به آنان که به میهن و کشورشان پشت کرده اند داده می شود، بل سیمای ملتمسانه گرفته می شود که باعث تأسف است.
دولت هم مجری است و هم سیاست گذار و باید چنین باشد. اما «سیاست گذاری دولت». نه سیاست گذاری بی حد و حساب و نه تغییر اساس فرهنگ مردم به رنگ و ماهیت دیگر به تشخیص یک فرد، آن هم فرد غیر متخصص، باشد.
آزادی و دیکتاتوری:
آیا سیستم ریاست جمهوری به نفع آزادی است یا سیستم نخست وزیری؟ این موضوع بسته به دین، ایمان و تقوای کسانی است که یک سروگردن بالاتر از مردم اند. اگر تقوی نباشد در هر دو صورت دیکتاتوری خواهد آمد و در این صورت بسته به همت مردم است که این گردن فرازان را سرجای خودشان بنشانند.
دلسوزان مردم باید ارزش و کاربرد یک رأی را به همۀ مردم بشناسانند، و مردم نیز باید با نیت الهی سرنوشت جامعه را در نظر بگیرند نه امور دوستانه و نه امور موردی و حتی منطقه ای.
معیار: روزی به مدرسه دارالشفای (قم) رفته بودم، روی نیمکتی که در حیاط بود نشستم هشت- نُه طلبه با هم در امور سیاسی بحث می کردند، و به صورت دو گروه سخت درگیر بودند. ساعتی گذشت یکی از آن ها روی به طرف من کرد و گفت: حاج آقا تو چیزی بگو. گفتم این بحث شما (اگر یک سال هم ادامه بدهید) به جائی نمی رسد. گفتند چرا؟ گفتم شما برای بحث تان معیار ندارید تا عیار سخنان تان مشخص شود. گفتند به نظر شما معیار چیست؟ گفتم معیار «تشیع» است اولاً ببینید اندیشۀ کدام طرف از شما با اصول و فروع تشیع سازگار است. ثانیاً ببینید بینش کدام طرف به نفع تشیع و کدام طرف به ضرر آن است.
رأی دهنده نیز باید اصل و اساس را بر همین معیار قرار دهد. نه امور گذرا و روز مرّه، و یا امور فردی و شخصی، و بدتر از همه حب و بغض شخصی را در کارش دخالت دهد.
می گویند اگر این معیار رعایت نشود، چی؟ عرض می کنم در این صورت دیگر بنده عرضی ندارم.
هشدار:
در این جا یک هشدار؛ هشدار به همه؛ از بی سواد ترین فرد تا آن دانشمند دلسوز و حتی تا آن متفکر غربزده. تلاطم و درگیری هائی از قبیل ماجرای سال 88 بل حوادث سیاسی خیلی کوچکتر را نیز کنار بگذارید، و این چاشنی تلاطم یعنی ریاست جمهوری را حذف کنید (با آن همه هزینه های انتخاباتی هنگفتش که می توان با آن برای خیل عظیم از جوانان بی کار، شغل ایجاد کرد). یک جامعه شناس عمیق اندیش می بیند که اوضاع اجتماعی طوری پیش می رود که خطر پیدایش جریان هائی شبیه بابی بهائی، هست. در اثر تصوف های گوناگون زمینۀ آن (خدای نکرده) در حال تکوّن است.
اصل متناقض محی الدین عربی یعنی «وحدت در عین کثرت- کثرت در عین وحدت» به شدت روح و جان جامعه را تسخیر می کند که ترجیع بند زبان ها شده. ترانۀ کابالیستی که صریح تر از آن، تناقضی در تاریخ اندیشه و فکر بشر نیامده است، تناقض ریاضی شبیه این که «هر عدد در عین زوج بودن فرد است- و هر عدد در عین فرد بودن زوج است». وقتی که هستی شناسی، خدا شناسی و جهان شناسی، بر این مبنای متناقض مبتنی شود، اصول اندیشه در امور اجتماعی نیز بر آن متفرّع می شود، و بدین ماهیت در می آید: «ظالم بودن در عین عادل بودن»، «امین بودن در عین خائن بودن»، «نماز شب خوان بودن در عین شرابخوار بودن»، «دزد بودن در عین خادم بودن»، «دروغگو بودن در عین راستگو بودن»، «صدیق بودن در عین ریاکار بودن»، «عوام فریب بودن در عین مردم را دوست داشتن»، «ولائی بودن در عین ضد ولایت بودن» و... و... صدها متناقض دیگر.
اگر کسی این ملازمه را نفهمد و نداند که تفکیک میان «هستی شناسی» و امور انسانی و اجتماعی، محال است. اشکال از خودش است که متاسفانه کم نیستند افرادی که خود را دانشمند می دانند اما هیچ توجهی به این موضوع بس مهم و سرنوشت ساز ندارند.
تاثیرات جامعه برانداز این اصل متناقض شوُم، به روشنی در جامعۀ ما مشهود است، سوال های فراوانی هست از قبیل: چرا دیندارترین جامعه به جائی رسیده که در طلاق دومین آمار جهان را داشت؟ چرا در این جامعۀ شیعی خدا خواه، این همه اختلاس و فساد مالی؟ چرا جامعه ای به این فدا کاری، با تشنجات خطرناک روبه رو می شود؟ چرا استکبار می تواند جریان هائی را ایجاد کند؟ و ده ها پرسش اساسی دیگر. و بالاخره چرا ارزش های ارزشی ترین جامعه همیشه با چالش روبه رو است؟ چرا از نظر ابتلا به تناقض، اعجوبه ترین جامعۀ تاریخ شده ایم؟
نفوذ اصل متناقض مذکور و نحوۀ شیوع آن در خود آگاه ها و ناخود آگاه ها (که چگونه شروع می شود و از کدام افراد آغاز شده و سپس به جان جامعه نفوذ می کند به حدی که پسر یا دختر جوان که حتی الفاظ این ترجیع بند به گوشش نخورده، مطابق آن عمل می کند) بحثی است نیازمند مجال بس گسترده که در یک یا چند مقاله نمی گنجد. چرا کشور علوی بر مبنای اصل ضد علوی بیندیشد؟ چرا یک اصل ضد قرآنی و ضد اهل بیتی، هستی شناسی و جهانبینی ما را تبیین می کند؟ اصل متناقضی که با صرف نظر از هر دین و مکتب، یک اصل ضد عقلی است که نه تنها دین را در عرصۀ عمل خنثی می کند، بل عقل را هم پایمال می کند.
نویسنده ای در «علل عقب ماندگی مسلمین» قلم فرسائی می کند، آسمان را به ریسمان می بافد، مطالب ژرنالیستی را ردیف می کند، توجه ندارد که غیر از تصوف به ویژه تصوف محی الدین، هیچ عامل بزرگی در سقوط مسلمانان وجود نداشته است
ولایت؟ یا کهانت؟ تذکر به آنان که می خواهند در آینده رئیس جمهور یا نخست وزیر شوند:
برخی روشنفکران ما، به ویژه غربزدگان، از کلمۀ «ولایت» رمش، بل وحشت دارند، و این حالت شان به نوعی در قشر جوان نیز تاثیر می گذارد. در کتاب «کابالا و پایان تاریخش»- که مطابق آمار گوگل، در عرصۀ اینترنت در چهار صد هزار سایت و وبلاگ جای گرفته است- بیان کرده ام که هیچ کسی و هیچ بنی بشری خارج از ولایت نیست، همگان در زیر چتر ولایت قرار دارند؛ یا زیر چتر ولایت الله، و یا زیر چتر ولایت ابلیس. آن عزیزی که با ولایت مخالف است توجه ندارد که در فضای ولایت دیگر زندگی می کند. پس ولایت چیز عجیب و غریبی نیست که تنها در این انقلاب عنوان شده باشد یا در آغاز اسلام. از آغاز پیدایش انسان این واقعیت گریز ناپذیر، حضور و وجود دارد.
شهید دیالمه در مجلس دوم، از روی مجلۀ «آفریقای جوان» که یازده سال پیش از پیروزی انقلاب ما چاپ شده بود، خواند که بنی صدر گفته بود من اولین رئیس جمهور ایرانم. بدیهی است او این پیشگوئی را از کاهنان گرفته بود. توصیۀ من به آقایان فقط این نیست که از کاهن ها استمداد نطلبید، زیرا این اول گمراهی است و توابع بعدی آن، جنون بار تر است:
کاهن به سراغ آقا می آید و می گوید: تو برندۀ انتخابات خواهی شد. آقا که پیروز می شود، به کاهن ایمان می آورد. آن گاه کاهن او را رها نمی کند؛ اولاً با پیشگوئی دروغین دیگر، فکر، تحلیل و استعداد او را بایکوت کرده و نسخۀ مورد نظر خود را می دهد که غیر از لطمه زدن به تشیع هدفی ندارد.
از خود نمی پرسید که چرا فرد هوشمندی مانند بنی صدر آن همه حماقت کرد؟ او فریب راهنمائی های کاهنان را خورد.
هر وقت دیدید شخصیتی، رئیسی، بزرگی که هوشمند و تحلیل گر قوی است اما رفتارهائی از او سر می زند که هرگز با عقل، هوش و توان تحلیلی او سازگار نیست، بدانید او دچار «تعبّد» شده است. یعنی عقل و استعداد خود را تعطیل کرده و با اشاره های کاهن، عمل می کند. این هم مصداق «مستعد بودن در عین مستعد نبودن» و «ولایتمدار بودن، در عین کهانت مدار بودن». مثَل عربی می گوید: اذا کان الغراب دلیل قوم سیهد یهم الی دارالبوار: وقتی که کلاغ راهنمای افرادی باشد، آنان را به سر منزل نگون بختی رهنمون می شود. و لذا فقه ما می گوید کاهن کافر است، یعنی دشمن حق و دشمن تشیع و دشمن ایران اسلامی است.
.....................................................................................
ادامه مطلب
- من درمورد نامه مفصلی که به آقای خاتمی نوشتم شش ماه زندان رفتم اما تا به امروز هم اصل آن نامه را منتشرش نکردم.
- یک نامه مستقیم به آقای مشایی نوشتم و یک نامه هم در رابطه با مشایی به آقای احمدینژاد نوشتم
- در نظر من این است که آقای اسفندیار رحیم مشایی صلاحیت لازم برای قرار گرفتن در یک پست مدیریتی راهبردی مثل معاونت اول رییس جمهور و دریافت تفویض اختیارات اقتصادی و فرهنگی و استراتژیک و غیره ی رییسجمهور را بدلایل سوابق مبهم و پر ریسک خود و آلودگی های شدید تماس اعضای درجه ی یک خانواده ی او با سازمان محارب منافقین خلق ایران ،ندارد.ایشان الان رییس دفتر و نماینده تامالاختیار رییس جهوردر 17 -18 مسوولیت هستند و به نظر من این بسیار خطرناک است.
- شاید اهمال در تشخیص اینکه مشایی صلاحیت حضوردر برخی از سمت ها را داشته یا نه در ابتدای انقلاب توسط نهادهای نظارتی و گزینشی وقت ،به دلیل شرایط اضطرار یا حتی وجود جریاناتی که رئوسشان درسطوح عالی قدرت سالم نبودند مثل جریان ناسالم تابع قائم مقام رهبری آقای منتظری در واحد نهضت های آزادیبخش سپاه یا عملیات ویژه ی وزارت اطلاعات یا نظائر آن ، قابل درک باشد ؛ اما این که چرا بعداً سیستم امنیتی به صلاحیت ایشان رسیدگی کاملی نکرده محل سوال است که باید طرح شود.
- مثلاً در پژوهشهای تاریخ انقلاب به این وقایع برخورده ام که برادر اسفندیار ، یعنی بختیار رحیم مشایی با اسم مستعار کورش رحیمی بدلیل سابقه ی کثیف همکاری با محاربین سازمان تحت امر رجوی در شُرُف اعدام بوده.برادر خانم بختیار هم سابقه ی فوق و زندان به همین دلیل را دارد.
- برادر فوت شده ی دیگراسفندیار، ناصر رحیم مشایی همین سابقه و اخراج از آموزش و پرورش. علی صالحی خواهرزاده ی اسفندیار به دلیل همان سابقه اعدام شده . احمدرضا رحیم مشایی اعدام شده و در حیاط منزلش در کتالم رامسر دفن شده یعنی حتی مردم بدلیل نفرت از جنایاتشان ، اجازه ی دفن جنازه ی این محاربین را در مقبره ی عمومی نداده اند. صدیقه رحیم مشایی همان سابقه از اقتصاد و دارایی اخراج شده .عظیم رحیم مشایی پسر اکبر عموی اسفندیار ؛چندین سابقه ی زندانی و فعلاً متواری و خارج از کشور از نیروهای فعال سازمان کثیف و جهنمی منافقین بوده است.عبدالکریم رحیم مشایی کارمند بانک در گیلان با همان سابقه اخراج از بانک،ساپورتر مالی و امکاناتی برای تیمهای آدمکش سازمان جهنمی.جواد رحیم مشایی کارمند فرودگاه مهرآباد با همان سابقه دستگیر و اخراج شده.خجسته رحیم مشایی فعلاً خانه دار همان سابقه و زندانی داشته.طاهره ذبیحیان همسر اوّل اسفندیار همان سابقه و در اعضای خانواده ی او نیز به همین ترتیب.محمد رضا رحیم مشایی پسر عموی دیگر الان ساکن آمریکا ونمیخواهم خسته تان کنم ولی لُبّ نگرانی من اینست که حتی الان هم نمی بینیم آنطور که لازم است دنبال جواب این سوال بروند و به صلاحیت مشایی رسیدگی کنند. چون متاسفانه او تأثیرگذار در کسی است که ارادت خاصی به او دارد.
- درسال 84 اقای احمدینژاد شعارهای عدالت محور و مردمی زیبایی داد که میتوانست او را در آینده مثال زدنی و جاودانه کند امابه دلیل حمایت نامعقول و درک نشدنی از مشایی ببینید وضعیت او چگونه شده است.
- چون احمدی نژاد در ابتدا تمام تمرکزش را بر این قرار داده بود که اشتباهات آقای هاشمی را تکرار نکند ولی ارادتش به مشایی این تمرکز را از او گرفت...
- آنجا که هاشمی او را به این اشتباه استراتژیک رساند که در بازی حمایت از مشایی، به عنوان نمایش کبریای خود ، آقای رحیمی را به عنوان یک عنصر متملق هاشمیمحور با آن سوابق کارگزارانی به معاونت خودش برگزیند......................
- شبهه ی روابط عمیق و راهبردی سیاسی ، شبکه ای و مالی آقای رفسنجانی با نماینده ی هفت دوره مجلس شورا(ی ملّی دوران طاغوت!) جناب سید ابوالفضل مصباح التولیه (فرزند میرزا باقر متولی باشی سالار التولیه) معروف به سید ابوالفضل تولیت که عامل اصلی تبدیل او از فقر و گمنامی به تمولی است که می بینیم.
- شبهه ی دوّم نقش آقای رفسنجانی در تهیه ی اسلحه و حکم شرعی ترور حسنعلی منصور با علم به مخالفت شدید و راهبردی امام خمینی با این مسأله.
- شبهه ی سوّم حمایتهای مالی دکتر محمد مصدق السلطنه و سفیر اردن در تهران از هاشمی رفسنجانی و یا حمایتهای مختلف و بویژه مالی آقای رفسنجانی از سازمان مجاهدین خلق ایران قبل و بعد از جریان مارکسیت شدن بخش عمده ای از سازمان.
- شبهه ی چهارم اینکه روایت خارج شده از فحوای بیانِ آقای رفسنجانی درست است که امام خمینی در عرض و یا حتی مدیون او قرار میگیرد یا روایت مستند به عقل و بدیهیات تاریخی ؟!
- شبهه ی پنجم درباره ی اسرار سفرهای قبل از انقلاب آقای رفسنجانی به خارج از ایران بویژه بلژیک و ایالات متحده ی آمریکا و نقش کلیدی باجناق مقیم بلژیک آقای رفسنجانی که در تمام منابع رسمی خاطرات از افشای هویت او فراری اند. (البته دیدم که در برخی منابع قابل توجه دیگران از باجناق با نام رضا امینیان اشاره شده...
- اینکه رحیمی که روزگاری هاشمی را خورشید کردستان می نامید لازم باشد احمدی نژاد را پیغمبر احتمالی آن اهل سوریه!در سفر خود بخواند چه باک؟! مهم این بود که ارادت محمود احمدی نژاد به اسفندیار که یاد آور ارادت سلطان محمود غزنوی به ایاز اویماق است،رحیمی مدیون رفسنجانی را به جامه ی صدارت معاون اولی احمدی نژاد بپوشاند!
یک سایت منسوب به حمایت از فتنه گران در یادداشتی به اصولگرایان هشدار داد: گول جبهه پایداری را نخورند چون جبهه پایداری متعلق به مشایی است.
به گزارش عصر امروز؛ یک سایت هتاک وابسته به فتنه که به خاطر مواضع افراطیش بارها فیلتر شده و با سو استفاده از برخی روابط خاص از فیلتر گریخته است در یادداشتی نوشت: رسانه های معتبر جریان اصولگرا با هوشیاری مراقب باشند در زمین جریان انحرافی بازی نکنند.
نویسنده مطلب که به شدت از طرح دوباره موضوع فتنه و اعتراض پایداریون به ساکتین اصولگرا احساس خطر کرده در ادامه مدعی می شود که: طرح این موضوع کار جریان انحرافی است که سعی دارد با برجسته کردن آن" از یک سو به زعم خود آتش فتنه را زنده نگه دارد تا خود را از برخوردهای نهادهای نظارتی به دلیل اتهامات مالی بی سابقه و هنگفت به دور نگه دارد و از سوی دیگر با زدن انگ فتنه گر و خواص مردود و خاموش به سایر جریانات اصولگرا، موقعیت جبهه پایداری که توسط دوستان و نزدیکان قدیمی احمدی نژاد از جمله صادق محصولی تشکیل و پشتیبانی می شود را بهبود ببخشد."
ادعای وابستگی جبهه پایداری به مشایی و این همانی جریان انحرافی و جبهه پایداری در حالی است که افرادی که از دولت جدا شده و به این جبهه پیوسته اند از اولین نفراتی هستند که از جریان انحرافی و لیدر آن اعلام برائت کرده و اساسا به همین دلیل با دولت دچار مشکل شدند و نتوانستند به همکاری خود در کابینه ادامه دهند.
آیه الله مصباح نیز که در فضای سیاسی کشور به عنوان لیدر فکری جبهه پایداری و بنا بر برخی نقل قول ها "موسس" این تشکل معرفی شده است، شدیدترین انتقاد ها را از جریان انحرافی و لیدر آن تاکنون به نام خود ثبت کرده است.
چه طور است که آقایان از بخششی که پس از ابراز پشیمانی لفظی برخی فتنه گران شامل حال آنان شده ذوق زده می شوند و حتی پارا فراتر گذاشته و مدعی می شوند این اقدام نظام از موضع ضعف بوده و گویی که اتفاقی نیافتاده آنان را مستحق بخشش می دانند اما اگر کسانی در رسوا کردن یک انحراف و اعلام برائت از آن با همه وجود تلاش کنند از نظر این دوستان هنوز در مظان اتهامند؟
از این گذشته، دوستان از کجا به این نتیجه رسیده اند که قوه قضاییه اگر به پرونده فتنه گران ورود پیدا کند دیگر نمیتواند با انحرافات جریان انحرافی برخورد کند؟ آیا منظور دوستان این است که قوه قضائیه اگر به فتنه بپردازد سرش آنقدر شلوغ می شود که دیگر وقت نمی کند انحرافیون را مواخذه کند؟ آیا تا امروز که چندین نفر از سرشاخه های جریان انحرافی دستگیر شده اند پرونده فتنه گران مختومه شده است؟
روشن است که نه قوه قضائیه ما اینقدر فشل است که نتواند از پس دو پرونده همزمان برآید و نه انگیزه جبهه پایداری از مطرح کردن بحث ساکتین فتنه فراری دادن انحرافیون بوده است.
یک سایت اصلاح طلب دیگر نیز که از زمان اعلام رسمی تشکیل جبهه پایداری تاکنون سعی کرده است هیچ روز کاری را بدون هجمه به این تشکل نوپا به پایان نرساند چندی پیش از قول مطهری نماینده نو اصلاح طلب تهران جبهه پایداری را "مسجد ضرار" نامید و مدعی شد: پایداریون وصل به دولت هستند و از قدرت رسانهای، مالی و سیاسی خوبی برخوردارند
البته این همه ماجرا نیست و نمونه هایی از این دست که نشان دهد جبهه پایداری چگونه در ظرف مدت کوتاه تشکیلش به سیبل حملات اصلاح طلبان تبدیل شده به حدی فراوان است که تنها ذکر تیتر آنها مثنوی هفتاد من خواهد شد
آنچه مشخص است اینکه گفتمان جبهه پایداری طبق آنچه که رسما از سوی بانیان این تشکل نوپا اعلام شده این است که افرادی که در قبال فتنه 88 نتوانستند یا نخواستند حق را تشخیص داده و از آن دفاع کنند صلاحیت تصمیم گیری برای کلیتی به نام اصولگرایی را ندارند. و چنین هدف گذاری ای بیش از آنکه اعلام تقابل با اصلاح طلبان باشد اعلام تقابل با "اصولگرایان ساکت" است.
فقط یک سوال باقی می ماند و آن اینکه: چه شده که اصحاب فتنه و دمندگان در تنور آشوب دلسوز وحدت اصول گرایان شده اند؟
و از اینکه این جبهه "در روند وحدت اصولگرایان اخلال میکنند" نگران شده اند؟ دو دلیل مشخص در این باره وجود دارد:
یکم آنکه: این دلسوزی برای وحدت در واقع پوششی زیرکانه برای ایجاد افتراق است. روشن است که چسباندن انگ جریان انحرافی به پایداریون و پذیرفته شدن آن در جامعه اصول گرایان را از اجماع با این تشکل فراری خواهد داد و در مقابل، اگر این حقیقت روشن شود که اعضای این جبهه ربطی به انحرافیون ندارند مسیر وحدت هموار تر خواهد شد. نتیجه آنکه اصلاح طلبان به طور قطع خواهند کوشید شبهه این ارتباط هرچه بیشتر فراگیر شود و چه بسا خود اصولگرایان را هم به اشتباه بیاندازد تا وحدت عملا غیر ممکن گردد.
دوم آنکه: جریان فتنه در طول مدت کوتاه عرض اندام خود ، برای ادامه حیات از وجود "ساکتین اصولگرا" بهره ها برد و توانست با استفاده از این سکوت بذر شبهه افکنی و فتنه انگیزی خود را هر چه بیشتر در سطح افکار عمومی جامعه بپراکند چرا که به خوبی می دانست تفکر اصولگرایی مرجعیت فکری اکثریت جامعه را در دست دارد. لذا حفظ افرادی نظیر کاتوزیان که در ماجرای سعیده پور آقایی برای کروبی سنگ تمام گذاشت و با مطهری که با تئوری معروف "هم این محاکمه شود هم آن" نظام را تلویحا متهم به ناداوری و یک سویه نگری کرد و یا کسی که بعد از خطبه صریح مقام معظم رهبری در 29 خرداد هنوز از تردیدها سخن می گفت و یا دیگری که موسوی را "یک اصولگرای معتدل" می دانست یک موضوع راهبردی و حیاتی برای بدخواهان محسوب می شود که با خیال راحت به امکان بالقوه بازآفرینی پروژه های خود بیاندیشند. و جبهه پایداری دقیقا انگشت بر روی همین نقطه گذاشته است. یعنی حذف اصولگرایانی که در موقع نیاز پای "اصول" نایستادند. با چنین شرایطی روشن است که اصحاب فتنه پیکان حملات خود را متوجه کدام سو خواهد کرد و جالب و تاسف برانگیز آنکه بازیگران همین پروژه طراحی شده نیز باید همان اصولگرا نماها و طرفداران تئوری" هم این مقصر بود هم آن" باشند.
روشن است که اصلاح طلبان نگران وحدت اصول گرایان نیستند کما این که هیچ گاه نبوده اند اما؛ حال که بی تدبیری ها و فتنه انگیزی ها دست برخی را از رسیدن به صندلی های سبز کوتاه کرده است فرستادن دو زیست ها و "نو اصلاح طلبها" در لباس اصولگرایی به مجلس دستاوردی حداقلی است که چشم پوشیدن از آن برای اصلاح طلبان غیر ممکن است.رجا
مختصات فتنه انتخاباتی آینده چیست؟
«انتخابات، تجلی حضور مردم، مظهر مردم سالاری دینی و ذخیره و پشتوانه امنیت کشور است و باید مراقب بود که این پشتوانه بزرگ، به چالشی برای امنیت کشور تبدیل نشود.» شاید این مهمترین فراز از سخنان رهبر انقلاب در نماز عید سعید فطر بود. سخنانی هشدارگونه درخصوص سوءاستفاده دشمنان از انتخابات که اینگونه ادامه پیدا کرد: آحاد مردم، مسئولان مختلف، «منبرداران و فعالان سیاسی» و همه کسانی که میتوانند با مردم حرف بزنند باید از انتخابات به عنوان نعمتی الهی پاسداری کنند و هوشیارانه، مراقب چالشهای ضد امنیتی و تلاشهای دشمنان باشند.
موضوع انتخابات در حالی از سوی رهبر معظم انقلاب مطرح میشود، که مردم ایران خاطرات تلخی را از آخرین انتخابات در ذهن خود دارند. انتخاباتی که میرفت با مشارکت ۸۵ درصدی مردم، به بینظیرترین انتخابات تاریخ انقلاب تبدیل شود، اما حوادث تلخ پس از آن، این ابزار مهم تبلیغی نظام را به اهرم فشاری علیه خودش توسط دشمنان تبدیل کرد.
فتنه ۸۸ کلید فتنههای بعدی
در این میان نگاهی به ریشههای شکلگیری فتنه ۸۸ میتواند زمینه درک بهتر و وسیعتر سخنان رهبر انقلاب مبنی بر هوشیاری درباره انتخابات پیشرو مجلس را بیش از پیش فراهم میکند.
شاید زمینههای شکلگیری این فتنه عمیق به روزهای روی کار آمدن اصلاحطلبان در دولت ششم و هفتم و مجلس ششم باز میگردد؛ دورهای که زمینه ساز تقویت بنیانهای سکولاری در جامعه شد که پدید آورنده آن حلقههای کیان بود و این روند تا انتخابات دهم ریاست جمهوری ادامه پیدا کرد تا پس از شکستهای متوالی برای بازگشت به قدرت، چهره واقعی این جریان قدرتطلب با هدایت فتنه ۸۸ ظهور پیدا کند. بنابراین اولین و مهمترین عامل وجود یک جریان سکولار قدرت طلب در رأس هدایت فتنه ۸۸ بود.
عامل دوم در این میان، انتخابات بود که بستر رشد و نمو و تکثیر این فتنه را فراهم کرد. نگاهی به جریان انقلابهای رنگی و براندازیهای نرم در کشورهای بلوک شرق به خوبی نشان میدهد که زمینه تمامی این براندازیها ادعای تقلب در انتخابات بود. فتنه ۸۸ نیز ابتدا با شعار تقلب در انتخابات آغاز شد و سپس پای خود را فراتر از انتخابات قرار دادند و ارکانی را مورد هدف قرار دادند که هیچ ارتباطی به انتخابات و ادعای تقلب در آن نداشت.
اما عامل سوم و شاید مهمترین زمینه فتنه ۸۸، خواست نیروهای خارجی و دشمنان برای براندازی نظام جمهوری اسلامی بود. موید این ادعا دخالت مستقیم عناصر سفارتخانههای خارجی در تهران و همچنین حمایت بیحد و حصر از این جریان از تزریق پول گرفته تا پناه دادن به مجرمان فتنه ۸۸ توسط کشورهای خارجی بود.
عواملی که مهیا است
حال با نگاهی به سخنان رهبر انقلاب در خصوص هوشیاری در برابر چالشهای ضدامنیتی در انتخابات پیش رو و همچنین مرور ریشههای مهم فتنه ۸۸ که مورد بازخوانی قرار گرفت، این حقیقت نمایان میشود که رهبر معظم انقلاب با رصد صحنه سیاسی کشور و هوشیاری بینظیر خود در خصوص احتمال شکلگیری فتنهای جدید هشدار دادهاند. چرا که امروز جریان سکولار قدرت طلب فتنه ۸۸ به جریان انحرافی تبدیل شده است که از قضا اخبار متعددی در خصوص همکاری این دو جریان با یکدیگر منتشر شده است. واقعیت این است که جریان انحرافی نیز با شعار مکتب ایرانی و با نفوذی که در بدنه دولت دارد همان اهداف و اقداماتی را دنبال میکند که اصلاحطلبان مجلس ششم و نفوذیهای حلقه کیان در دولت ششم و هفتم در آن دوران دنبال میکردند. از سوی دیگر این جریان به شدت تشنه قدرت است و شواهد و قرائن نشان میدهد که برای رسیدن به صندلی قدرت از هیچ اقدامی فورگذار نخواهند کرد. بنابراین با توجه به وجود این روحیات در جریان انحرافی و همچنین فراهم بودن دو بستر دیگر یعنی انتخابات و خواست دشمن برای براندازی نظام جمهوری اسلامی، درصورت عدم هوشیاری عمومی وقوع فتنهای دیگر در انتخابات بعید به نظر نمیرسد.
برنامهریزی برای آشوبهای جزیرهای
اما رمز فتنه جدید چیست؟ این سؤالی است که شاید در ذهن بسیاری از مردم به وجود آمده باشد. پاسخ این سؤال را میتوان در سخنان حجت الاسلام حسین طائب رئیس اداره اطلاعات و اخبار فرماندهی سپاه پاسداران در اسفند ۸۹ جستوجو کرد. جایی که وی در جمع دادستانهای سراسر کشور در تشریح استراتژی امریکا عنوان کرد که «آنها در پی آن هستند تا در فصل اول سال ۹۰ با گره زدن تحریمها به موج جدید هدفمندی یارانهها مردم را ناراضی جلوه دهند و سپس در فصل چهارم (زمستان) به کودتای مخملی دست بزنند.»
بنابراین به خوبی پیداست که ضعف مدیریت جریان انحرافی بر عرصه اقتصاد کشور، خود به ابزاری برای اغتشاش تبدیل خواهد شد، ابزاری که در ایام و روزهای انتخابات شکل میگیرد و میتواند بسیار خطرناک نیز باشد. چراکه فتنه ۸۸ تنها در تهران و چند شهر بزرگ کشور به وقوع پیوست که به راحتی توسط نیروهای امنیتی کنترل شد، اما با توجه به ماهیت وسیع و گسترده انتخابات مجلس، احتمال ایجاد آشوبهای جزیرهای در شهرهای کوچک نیز پیش بینی میشود.
بنابراین مسئولان باید با فصلالخطاب قرار دادند سخنان رهبری و توجه به هشدارهای معظم له در خصوص اقدامات ضد امنیتی در انتخابات پیش رو، با پرهیز از هرگونه عمل دشمن شاد کن و سخنان تنشآفرین، از بازی در پازل دشمن بپرهیزند و احتمال شکلگیری این فتنه جدید را به حداقل برسانند؛ فتنهای که بیشک رنگ و بوی فتنه ۸۸ را نخواهد داشت. حسن کوشا
• پنجشنبه ۲۶ شهریور ماه ۱۳۷۱، حادثهای در یک رستوران یونانی اما پاتوق ایرانیها به نام میکونوس در منطقه «ویلمرسدورف» برلین رخ میدهد. ساعت حدود ۵۰ و۲۲ دقیقه ناگهان سه فرد مسلح وارد رستوران میشوند. یکی نزدیک در ورودی و دومی در قسمت جلویی رستوران میایستند و نفر سوم نیز مسلسل به دست وارد قسمت پشتی رستوران که ۶ ایرانی در آنجا دور یک میز نشسته بودند رفته و همه آنها را به رگبار میبندد. از جمع افراد حاضر در رستوران ۴ نفر در جا کشته میشوند ویک نفر نیز به شدت زخمی میشود و چهار نفر دیگر نیز جان سالم به درمی برند.
• “صادق شرفکندی” دبیر کل حزب دمکرات کردستان ایران، “همایون اردلان” نماینده حزب دمکرات کردستان ایران در آلمان، “فلاح عبدلی” نماینده حزب دمکرات کردستان ایران در اروپا، “نوری دهکردی” کارمند صلیب سرخ، کشته شدگان این حادثه هستند.
• یکسال بعد از این واقعه، دادگاهی در آلمان به ریاست “فریچوف کوبش” پیگیر این ماجرا میشود و ۵ سال بعد، در ۲۱ فرودین ۷۶ طی حکمی که مدرک اصلی آن شهادت شخصی به نام “ابوالحسن بنی صدر” (!) است “کاظم دارابی” از اتباع ایرانی و “عباس رحیل” تبعه لبنانی به حبس ابد و “یوسف امین” و “محمد اتریس” هر دو از اتباع لبنان به ترتیب به ۱۱ و ۵ سال زندان محکوم میشوند و مهم تر از اینها در ادامهی رای در حکمی طنز گونه و با شهادت اپوزسیون خارج نشین (!)، مسولین طراز اول جمهوری اسلامی متهم به صدور دستور قتل مخالفان بی خطر (!) خود میشوند.
• و این یعنی شروع یک بحران تمام عیار در روابط ایران و اروپا
در مرحلهی اول دکتر ولایتی (وزیر امور خارجه وقت ایران) سفیر آلمان را فرامیخواند و مراتب اعتراض خود را بیان میکند، متعاقب آن آلمان سفیر خود را از ایران خارج میکند و ۴ دیپلمات ایرانی را از آلمان اخراج میکند. متقابلاً ایران هم سفیر خود را از آلمان فرا میخواند. و اینجاست که تمام کشورهای اروپایی در اقدامی بی سابقه و البته شتاب زده، جهت تحت فشار قرار دادن ایران، تمام سفرای خود را از ایران خارج میکنند و متقابلاً ایران هم، و این اوج شکل گیری بحرانی بی نظیر است که میتواند حتی به فروپاشی یک کشور هم منجر شود!
در اکثر قریب به اتفاق نوشته های لاتین، قضیه این دادگاه تا اینجای کار ذکر شده و هیچ اشارهایی به ادامهی جریان و نحوه خاتمه یافتن آن نشده، خوب. شاید هم حق دارند!
اما، این جریان چگونه خاتمه یافت ؟!
• یک ماه از صدور رای گذشته و اردیبهشت ۷۶ فرا رسیده. غرب و صهیونیسم حساب تمام کارها را کشیده اند، همهی سفرای کشورهای اروپایی خارج از ایران مشغول استراحت هستند، یک بحران تمام عیار و فلج کننده! چشمها به “حسینهی امام خمینی” واقع در انتهای خیابان فلسطین در تهران است. معلمان به دیدار رهبر انقلاب رفته اند و البته اروپا منتظر است تا عقب نشینی طبیعی و ناگزیرانه بلندپایه ترین مقام ایران را بشنود.
• رهبر حکیم انقلاب شروع به سخنرانی میکنند :
«همین آقایان اروپاییها؛ همینهایى که دیروز در لوکزامبورگ نشستند و ریشهایشان را همقد کردند و با هم حرف زدند و حکمت(!) صادر نمودند، دهها کشور دنیا را استعمار کردهاند. اگر استعمار و تضییع حقوق ملتها گناه است، این گناه فقط بر گردن همین دولتهایى است که نمایندگانشان دیروز نشستند و راجع به ایران حرف زدند که حقوق بشر را رعایت کند!»
بعد هم از پرکشته ترین دو جنگ جهانی که همینها با هم به وجود آوردند سخن گفت، و از کارخانههای سلاح شیمیایی در عراق که همین اروپاییها ساخته بودند. پشت تریبونی که همه منتظر عقب نشینی ایران بودند، یکی یکی جنایات اروپا را برشمرد، از بسنی گرفته تا قانا، و دست آخر هم آب پاکی را رو دستشان ریخت :
« در مرحلهى اوّل، سفیر آلمان را فعلاً تا مدّتى نباید راه بدهند که به ایران بیاید. بقیه هم که مىخواهند به عنوان یک حرکت به اصطلاح آشتى جویانه برگردند، مانعى ندارد. خودشان رفتهاند، خودشان هم برمىگردند. دیدند که رفتنشان هیچ اهمیتى ندارد. اینها مىخواهند برگردند، مانعى ندارد؛ اما در رفتن سفراى ایران به کشورهاى آنها، هیچ عجلهاى نباید بشود. باید سرِ صبر و فرصت ببینند چه چیزى مصلحت است؛ هر چه که عزّت اسلامى اقتضا مىکند، همانطور که همیشه گفتهایم، همانگونه عمل کنند».
بی سر و صدا، یکی یکی سفرای اروپا دست از پا درازتر با خواهش به ایران بازمیگردند! و آخر از همه هم، سفیر بخت برگشتهی آلمان.
• و چه زیبا دیروز رهبر حکیم ایران، طعم خوش عزت را دوباره یادآورمان کرد، که یادمان باشد عزت و سرافرازی در گرو ایستادگی است نه کرنش :
“در دورهای دیگر، رابطه با یک دولت اروپایی به ظاهر خوب بود و آن دولت از ایران تجلیل میکرد اما همان دولت اروپایی، در جریان داستان رستوران میکونوس، تشکیل دادگاه داد و کشورهای اروپایی سفرای خود را از تهران فراخواندند و به خیال خود خواستند سیلی سختی بزنند اما از همین حسینیه پاسخ خود را با سیلی سختتری دریافت کردند.“
شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی **** أوسمعتم بغریب او شهید فاندبونی
فأنا السبط الذی من غیر جرم قتلونی **** و بجرد الخیل بعد القتل عمدا سحقونی
لیتکم فی یوم عاشورا جمیعا تنظرونی **** کیف استسقی لطفلی فابوا ان یرحمونی
وسقوه سهم بغی عوض الماء المعین...
ماجرای بی بصیرتی برخی اصولگرایان گویا پایانی ندارد.پس از اظهارات شاذ علی مطهری که لقب آتشفشان بصیرت را هم یدک می کشد نوبت به محمد رضا باهنر رسید تا پا در جای پای علی مطهری گذاشته تا با اظهاراتی از روی بی بصیرتی و ناآگاهی ،مراقبت ا زغضنفرهای اصولگرا را بیش از پیش گوشز کرده باشد!
اینان تو گویی که همواره در تعطیلات تاریخی بسر می برند و همیشه در هنگامه ها یا خواب بوده و یا اصولا حضور ندارند.نمونه این افراد، محمدرضا باهنر است.او این روزها سعی می کند به عنوان یک مصلح در سپهر سیاسی کشور نقش آفرینی کند هرچند که بنظر می رسد سیاست دیگر برای آنان به پایان رسیده است چرا که او از آن دسته افرادی است که نه بهنگام است و نه جنس جریان ها را خوب درک می کند.چه این که اگر او این مولفه ها را داشت در اظهار نظری عجیب و پارادو کسیکال از اصلاح طلبان خواهش
نمی کرد که درانتخابات شرکت کنند.
در رابطه با این اظهارات محمد رضا باهنر چند نکته خطاب به ایشان لازم و ضروری بنظر می رسد:
1- آقای باهنر باید توجه داشته باشند که مردم سوابق افراد و جریان ها را خوب به خاطر می سپارند.ما و شما و دیگران همه کنشگرانی هستیم که رفتارهایمان تجزیه و تحلیل می شود،یا پذیرفته می شود ،یا رد می شود و یا با علامت سوال های فراوانی روبرو می شود.مثلا یکی از همین علامت سوال ها این است که چرا افرادی مثل آقای باهنر آنچنان که شایسته و بایسته بوده دربرابر فتنه و فتنه انگیزان موضع مناسبی اتخاذ نکرده اند.رفتار ایشان برخی مواقع شبیه دوستانشان می باشد که درابتدا فتنه را در رقابت های دو شخص خلاصه کرده و مانند آنها منتظر دستی بودند که زودتر زمین را لمس کند؟ تا بواسطه مشخص شدن برنده لب به سخن گشایند.بی گمان برای کسانی که هنوز درک و فهم مناسبی از فتنه و شرایط ملموس کشور ندارند در قامت یک واضع درآمدن، چیزی زیادی است.
2- ایشان از اصلاح طلبانی که نظام و قانون را قبول دارند خواهش کرده اند که درانتخابات شرکت کنند.نگاهی به این خواهش بیانگر چند نکته است که اوج بی تدبیری آقای باهنر را در عرصه سیاست به نمایش می گذارد.این نکات عبارتند از:
الف- اگر اصلاح طلبان به نظام و قانون باور دارند پس باید مانعی برای حضور آنان در انتخابات نباشد و آنان نیز بنا بر تکلیف و آزاد بودن شرایط نیازی به دعوت این و آن نداشته و می توانند در انتخابات شرکت کنند.این میان نمی دانیم اگر تکلیف بر حضور درانتخابات برای همگام فرض است خواهش آقای باهنر چه معنایی می تواند داشته باشد.از دیگر سو مگر نظام برای گروه هایی که در چارچوب نظام فعالیت می کرده اند،مانع ایجاد کرده که آقای به خواهش از آنان می افتد.
ب- اظهارات آقای باهنر یک ظلمی نیز به نظام و یک امتیاز به اصلاح طلبان می باشد.این خواهش بیانگر آن است که نظام به اصلاح طلبان احتیاج داشته ازعملکرد دو ساله خود پشیمان بوده،به اصلاح طلبان ظلم کرده و اینک از طریق برخی واسطه ها اصلاح طلبان را به صحنه و عرصه می خواند.
ج- یک بی تدبیری دیگر از سوی آقای باهنر این است که خود ایشان تاکید می کنند که اصلاح طلبان در برابر انتخابات به 2 دسته تقسیم می شوند یک عده بر تحریم تاکید دارند و عده دیگر بر حضور درانتخابات. بی شک خواهش آقای باهنر از اصلاح طلبانی است که خواستار تحریم انتخابات هستند.ولیکن جای تعجب است که آقای باهنر نمی بینند که این تحریم از سوی فتنه گرانی است که برای نظام شرط و شروط گذاشته وهمچنان به دنبال باج خواهی از نظام هستند.
در مجموع بنظر می رسد امروز داستان بی بصیرت ها باردیگر در حال تکرار شدن است.اگر در فتنه 88 عده ای با سخن نگفتن به هنگام بی بصیرتی دچار شدند ،امروز عده ای با عدم تامل در سخنان خود به بی بصیرتی دچار شده اند.ندای انقلاب
پذیرش اشتباه و خطا امری است که هیچ قشر و طبقهای در آن قابل استثناء نیست، به خصوص کسانی که مسئولیتهای جامعه را برعهده دارند، اگر اشتباه و خطایی حتی به سهو مرتکب شدهاند، باید راه بازگشت و جبران مافات را باز ببینند.
این تنها بخشی از سخنان آقای هاشمی رفسنجانی در مراسم افطاری خانوادههای مدیران و کارکنان مجمع تشخیص مصلحت نظام و جمعی از نمایندگان سابق مجلس شورای اسلامی، مدیران اجرایی و هیأت علمی دانشگاههای استان خوزستان، می باشد که بسیار قابل تامل و البته تعجب است.
تامل از این لحاظ که به هر حال ماه مبارک رمضان و ماه مهمانی خداست و همانطور که آقای هاشمی گفته است " این ماه فرصت بسیار خوبی برای ماست که اگر دچار لغزش و اشتباهی شدهایم، به جبران گذشته بپردازیم و پذیرش اشتباه و خطا امری است که هیچ قشر و طبقهای در آن قابل استثناء نیست، به خصوص کسانی که مسئولیتهای جامعه را برعهده دارند"
تامل از اینکه گویا وی تصریح کرده اند، استمرار بر خطا و اشتباه طبق تعالیم دین مبین اسلام، از گناهان غیرقابل بخشش نزد خداوند متعال می باشد و هرچه افراد در جامعه مسئولیت بیشتری داشته باشند، ظرفیت پذیرش اشتباه و جبران خطا نیز باید نزد آنان بالاتر باشد.
تامّل همراه با تفکر بدین منظور که رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام در بخش دیگری از سخنانش با اشاره به اوجگیری مجدد قیامهای مردمی و منطقه خاورمیانه، سرسختی و مقاومت مردم در احقاق حقوق خود را حیرتانگیز خواند و گفت: تودههای مردم در منطقه بهگونهای امید به احقاق حقوق خود پیدا کردهاند که توپ و تانک نیز یارای خاموش کردن آنان را ندارد و این نقطه روشنی برای سایر ملتها و کشورهاست.
امّا تعجب از اینکه مطابق این فرمایشات زیبای آقای هاشمی، پس چگونه ایشان همچنان بر مواضع مشکوک و اشتباه گذشته خود اصرار دارند؟! چرا وی از راههای بازگشت فراوانی که نظام و مردم برای وی باز نمودند، تا کنون به جبران مافات نپرداخته است ؟! با چه نگرشی و اعتقادی، سیلی وعظ گونه آقای هاشمی تنها صورت ضعفای جامعه و غیر هم حزبانش را نشانه گرفته است و هیچگاه بر پس کله برخی نزدیکان و منسوبان وی سرایت نمی کند؟! و دهها چرایی که باز هم باید تنها انگشت حیرت به دهان گرفت و فقط شنید و شنید و بعد هم تا حد تهوع تعجب کرد و افسوس خورد از اینکه عده ای همچنان خود و نزدیکان شان را مصون از هرگونه خطا و اشتباه می پندارند و توبه و بازگشت را پروژه ای عوامانه و متعلق به اقشار مستضعف و به عقیده آنها، رده پایین می شمارند.
انگار در مملکت ما برای برخی آقایان و خاندان ، این موضوع تبدیل به عادت و رسم شده است که تنها در قبال اشتباه و خطاء ضعفا و مردم عوام واکنش نشان دهند و در قبال هزاران اشتباه خود و خودی - البته به معنای خاص سیاست زدگان- سکوت پیشه گردد و حتی در پیامی سرکرده فتنه را هم "خدوم " بخوانند!
گفتنی است در این دیدار آقای هاشمی رفسنجانی برخلاف نظر اخیر و صریح مقام معظم رهبری، سیاست خارجی کشور را ناکارآمد خواند و گفت: بدون اغراق میتوان گفت الگوی مردم منطقه در مبارزه با خونریزی کم و کمهزینه، متعلق به انقلاب اسلامی ایران است، اما متأسفانه ما در سیاست خارجی بهگونهای عمل کردهایم که انقلابیون منطقه حاضر به اعتراف این امر نیستند.
رئیس سابق خبرگان رهبری در ادامه، وضع اساتید، نخبگان، مدیران و نیروهای باارزش سابق کشور را مطلوب ندانست و گفت: از بزرگترین آسیبها و ضررها این است که شخصیتها، نیروها و مدیران کیفی و باتجربه کشور ساکت و خانهنشین شوند و از توانمندی و تجربیات آنان در داخل و خارج کشور استفاده نشود.
هاشمی رفسنجانی تحقیر وفاداران و نیروهای باارزش کشور را تحقیر کشور و انقلاب خواند و با تأکید بر اینکه «همواره باید توان تبدیل تهدیدها به فرصت را داشته باشیم»، تصریح کرد: در حال حاضر به قدری در کشور نخبه، متخصص، مدیر باتجربه و نیروهای کیفی دلسوز داریم که اگر درست عمل کنیم، میتوانیم کشورهای جهان سوم و ملتهایی را که تازه از قید استبداد رهیدهاند، تغذیه کنیم.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی آقای هاشمی رفسنجانی، در ابتدای این دیدار مهندس حاجیزاده، دکتر کهرام و حجتالاسلام سیدعباس موسوی از نمایندگان سابق مجلس و همچنین دکتر حاتمینیا، دکتر امانی و دکتر پیشبین به نمایندگی از اعضای هیأت علمی دانشگاههای خوزستان به طرح مشکلات سیاسی، اقتصادی و فرهنگی منطقه و کشور پرداختند و در پایان آقای بهرامیان شاعر انقلاب، شعری در وصف رشادتهای مردم خوزستان و فرماندهان جنگ، به خصوص آیتالله هاشمی رفسنجانی و انقلاب خواند.عماریون
در هفته گذشته 6 مرداد 90 جبهه پایداری انقلاب اسلامی رسماً اعلام موجودیت کرد و به مهم ترین خبر سیاسی هفته تبدیل شد. در مورد ضرورت تشکیل این جبهه و اهداف آن نکاتی است که بیان آن ها ضروری است.
1. ضرورت تشکیل
جبهه پایداری در واقع همان جبهه گسترده مردمی است که بهدور از هرگونه بازی های سیاسی حزبی و جناحی مرسوم با گفتمان سازی درست در طول 32 سال انقلاب اسلامی با تمام وجود به دنبال حفظ و حراست از انقلاب و دستاوردهای ارزشمند آن بوده و خواهد بود.جبهه ای که در آغاز انقلاب اسلامی در برابر سهم خواهی های گروهک ها و احزاب سیاسی ایستاد و از آرمان های امام و انقلاب دفاع کرد و همواره در برابر زیاده خواهی های کسانی که به دروغ خود را صاحب انقلاب دانسته، خود را طلبکار نظام می دانند مقابله کرده است و در مقابل انحرافات مردودین و منحرفان در دوره های مختلف به روشنگری پرداخته به دنبال نهادینه کردن گفتمان امام و انقلاب اسلامی بوده است.این جبهه که در دوران حاکمیت 16 ساله کارگزاران و مدعیان اصلاحات مورد بی مهری هایی قرار گرفته بود، با پافشاری بر اصول انقلاب و با فداکاری های زیاد، پرده از چهره مدعیان دروغین اصلاحات بر گرفت و حقیقت آن ها را بر مردم نمایان ساخت و عملا از نفوذ خط انحراف در انقلاب جلوگیری کرد و توانست در انتخابات مجلس هفتم و ریاست جمهوری نهم با غلبه بر احزاب سیاسی به پیروزی های بزرگی دست یابد.پس از کسب این پیروزی ها، این جریان به جبهه اصولگرایی شهرت یافت. اصولگرایان توانستند با ساز و کارهایی از قبیل تشکیل جبهه متحد اصولگرایی اکثریت کرسی های مجلس هشتم را نیز از آن خود کنند و در انتخابات ریاست جمهوری دهم نیز حایز اکثریت آرای 25 میلیونی شوند.ولی در فرآیند انتخابات مجلس هشتم و ریاست جمهوری دهم دو اتفاق ناخوشایند بهوقوع پیوست که تشکیل جبهه پایداری را ضروری ساخت؛ یکی نفوذ جریان انحرافی در دولت و دیگری حضور جریان ضد دولت در مجلس، که هردو مورد قابل تامل است.
الف. نفوذ جریان انحرافی
آقای دکتر احمدی نژاد به دلیل عملکرد مثبتی که در دولت نهم از خود نشان داد، مورد حمایت خاص مقام معظم رهبری قرار گرفت و در میان مردم به عنوان رییس جمهور ولایی شناخته شد، بهطوری که در سراسر کشور نام وی به عنوان معیار و ملاک سنجش ولایی بودن افراد قرار گرفت. به عنوان نمونه وقتی گفته می شد فلانی احمدی نژادی هست یا نه؟ معنایش این بود که آیا ولایی و تابع ولایت هست یا نه؟انتخاب مشایی به عنوان معاون اول از سوی رییس جمهور و حکم امام خامنه ای مبنی بر "کان لم یکن شدن" حکم وی از سوی رییس جمهور و مقاومت های مشایی و احمدی نژاد در اجرای حکم حکومتی، علامت سوال هایی را در اذهان ایجاد کرد که پاسخ به آن ها دشوار می نمود.به هر حال، اگرچه این حکم با مقداری تأخیر و با استعفای رحیم مشایی از معاونت اولی اجرا شد ولی پیش بینی مقام معظم رهبری مبنی بر سرخوردگی طرفداران احمدی نژاد عملا اتفاق افتاد! قرار گرفتن رحیم مشایی در جایگاه ریاست دفتر رییس جمهور و کسب قریب به 18 پست و مسوولیت بر نگرانی ها افزود. اظهار نظرهای غیر کارشناسانه در مورد دین و سیاست های کلی نظام که نه در شأن او بود و نه در حوزه اختیارات وی، ضربات سنگینی به رییس جمهور وارد کرد.این ضربات در ماجرای عزل وزیر اطلاعات و حکم حکومتی مقام معظم رهبری و خانه نشینی 11 روزه رییس جمهور به اوج خود رسید. در این شرایط، دیگر عنوان احمدی نژادی نمی توانست به عنوان شاخصی برای افراد ولایی از غیر ولایی عمل کند، زیرا خود ایشان نیز...............
ادامه مطلب
